X
تبلیغات
رایتل

کوچه خاطره ها  چاپ

تاریخ : دوشنبه 29 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 12:13 ق.ظ
برای تحقیقات مربوط به یکی از رمانهایم به شهرستان رفته بودم . محلات قدیمی این شهر هنوز تقریبا دست نخورده است فقط کوچه هایش دیگر خاکی نیست اما همچنان باریک و پر پیچ و خم و بن بست هستند و ورودی خانه ها دالان دار است. راهنمای همراهم ساکنان چهل سال پیش خانه ها را به نام می شناخت اما دیگر هیچکدام آنجا نبودند؛ یا زنده نبودند یا به محلات جدیدتر رفته بودند ولی دیدن کوچه ها خاطرات خوبی را زنده کرد.

عکسعکسعکس

باز هم خیاطی  چاپ

تاریخ : جمعه 5 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 04:19 ب.ظ

من باز هم خیاطی کردم. عین پارسال که به خاطر عروسی... یادم نیست کی، خیاطی کردم.سالهاست خیاطی نمی کنم.مگر گاهی که بخواهم بروم عروسی. خوب بدی خیاط بودن این است که دلت نمی آید پول لباس دوخته بدهی  و دلت نمی آید پول به خیاط بدهی. اما باید عرضه و حوصله و وقت  ادامه ...

اه از آن نرگس جادو...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 09:09 ب.ظ


فقط یک ربع!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 09:07 ب.ظ

امروز فقط یک ربع دیرتر از محل کارم بیرون آمدم؛ اما انگار همین زمان کوتاه کلی سرنوشت ساز بود؛ اینقدر که تا رسیدن به خانه به خودم فحش دادم؛از همان اولین اتوبوسی که سوار شدم. درست همزمان با من خانم جوانی با پسر بچه شاید سه ساله یا بیشتر نمی دانم در حال سوار شدن بود. بچه چنان  ادامه ...

شبهای داستان  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 09:06 ب.ظ

رفتم "همایش شبهای داستان"و داستانم را خواندم . با یکی از دوستانم رفتیم. تنهایی که محال بود بروم جایی به آن دوری و به آن پرتی آن هم آنوقت شب. چنین جرأتی ندارم. قرار است اگر او را هم دعوت کردند باز هم با هم برویم.آخر او هم نویسنده است و او هم دوست ندارد تنهایی برود اینجور جاها مخصوصا که اینقدر هم دیر بشود و برگشتنمان را دچار مشکل کند. داستان های سه نویسندۀ دیگر(جواد افهمی،کامران محمدی،علیرضا محمودی)خیلی طولانی بود گمانم داستان بلند بود نه کوتاه . یکیش که رمان بود البته نه کامل. داستان آقای افهمی فکر می کنم چهل دقیقه ای طول کشید! گمان نمی کردم داستان کوتاه اینقدر طولانی باشد؛اما سخنرانی دکتر پاینده واقعا شنیدنی بود که اگر نبود، از رفتنم پشیمان می شدم.شاید اگرمی دانستم نوبتم ساعت 8/30 شب است اصلا نمی رفتم که همیشه می ترسم از تاریک شدن هوا و ماندن در خیابانهایی که نمی شناسم. داستان من دو دقیقه هم نبود ولی چون بعد از این چهار نفر نوبتم شد همه خسته بودند و معلوم بود دیگر حوصلۀ قصه شنیدن ندارند همانطور که ما نداشتیم. شاید کلی دعا به جانم کرده باشند برای خواندن داستان به این کوتاهی. به هر حال تجربۀ بدی نبود.
نگاره: ‏رفتم