X
تبلیغات
رایتل

شبیه هیچ کس نبود  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 07:03 ب.ظ

پله ها را بالا می روم و می رسم پشت در ورودی آپارتمان. حفاظ در قفل است؛ همان طوری که خودم قفل کرده بودم. غیر از آن، یک قفل بزرگ هم زده ام رویش. درِ خود آپارتمان هم قفل است؛ ولی نمی دانم چرا حس می کنم کسی داخل خانه است! با تردید همه قفل ها را باز میکنم. در را با احتیاط باز می کنم. اول خوب توی خانه را تا جایی که می شود، نگاه می کنم. حفاظ آهنی را روی خودم قفل میکنم و  

ادامه ...
برچسب‌ها: پنجره، جن، خیابان، آدم، حمام، ترس، سایه

خیلی دیر شده!  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 10:55 ق.ظ

دارم می روم بیمارستان. یک ماه پیش هم رفته بودم . آن زمان گفتند دیر شده، باید زودتر می آمدی! وقتی منشی دکتر زنگ زد که پاشو بیا،یادش آوردم که گفتند دیر شده ؛اما او گفت حالا بیایید شاید امیدی باشد. دارم می روم شاید امیدی باشد .قلبم تیر می کشد. خیلی نگرانم خدا کند بیخودی نگفته باشد بیایم. اینهمه راه . از اتوبوس که پیاده می شوم، سرم گیج می رود. فشارم شاید پایین است. انگاردکتر راست گفته بود. خیلی دیر شده . دیگر توانی برایم نمانده . داخل مغازه ای می شوم. شاید آبمیوه ای شیرین حالم را جا بیاورد. زنی داخل می شود کاغذی دست فروشنده می دهد : آقا اینجا کسی با این مشخصات می شناسید؟مرد سر تکان می دهد:آدرس ندارید؟
نه، گفتند همین حدوده . بنده خدا آگهی داده کلیه شو بفروشه!
مرد آه می کشد:مردم چه بدبختی هایی دارند.
به محل کلیه ام دست می زنم. درد نمی کند. بیرون می روم.
بیمارستان شلوغ است یکراست می روم طبقه سوم. دفتر مدیریت. منشی تا مرا می بیند پرونده را می دهد دستم.
داخل می شوم دکتر سرش را بلند می کند نگاهش روی صورتم خیره می ماند. پرونده را می گذارم روی میز. نگاه نمی کند: آندفعه به شما گفتم دیر شده !
وا می روم. دوباره چشمم دارد سیاهی می رود. می دانستم دیر شده. باز هم صدای دکتر را می شنوم که خطاب به منشی اش می گوید:شما نمی دونید ما بالای سی سال استخدام نمی کنیم؟!