-
گربه های بی پناه
سهشنبه 28 آبانماه سال 1392 17:32
میخوام تا میتونم از آفتاب انرژی کسب کنم فقط خدا میدونه چند وقت دیگه که برف و سرما شروع میشه عاقبت من و امثال من چی میشه؟ از گرسنگی.. از بی خانمانی... از خوابیدن در سرما... خدایا به داد ما در این سرزمین بی رحمی ها بــرس
-
نقاشی خانۀ تازه
سهشنبه 28 آبانماه سال 1392 17:31
بساطی داریم این روزها؛اما هیچ چیز بهتر از دوست خوب نیست. دوستان خوب من از تعداد انگشتان یک دست هم کمترند. حالا یکیشان که گرفتاری اش کمتر بوده، آمده تا با کمک هم خانۀ نو را آماده کنیم؛ ولی مگر به این سادگی ها تمام می شود کار رنگ زدن و شستن در و دیواری که معلوم نیست چند سال دست مستأجر بوده و تمام تنش آبله دار است. ما هم...
-
مسلمان؟
پنجشنبه 16 آبانماه سال 1392 23:41
امروز خیلی خندیدم . به خودم، به کارم و به رئیس محترمی که بالاخره به قولش عمل کرد و حساب و کتاب کار دوماهه ام را رسیدگی کرد. خندیدم چون یاد یکی از داستانهای کوتاه چخوف افتادم. همان داستانی که مردی متمول به حساب و کتاب خدمتکارش رسیدگی کرد و حقوقی خیلی پایین تر از آنچه قرار بود به او داد. نه داستان خنده دار بود نه کار و...
-
«خیالی بیش نبود!»
یکشنبه 5 آبانماه سال 1392 21:28
راننده ای جلوی پایم می ایستد و هی بوق می زند هی بوق می زند هی بوق می زند!محل نمی گذارم آخر من هیچوقت سوار ماشین شخصی نمی شوم مخصوصا در این صبح کلۀ سحر که هنوز هوا تاریک است. حالا نمی فهمم چرا این رانندۀ دیوانه درست ایستاده جلوی من و بوق می زند و اینهمه آدم یکدفعه از کجا پیدا شده و به من زل زده اند و چرا این ماشین حرکت...
-
کارهای زیبای من!
شنبه 4 آبانماه سال 1392 20:43
من چرا اینقدر بی احتیاطم،اگر سر سالم به گور ببرم خیلی هنر است. امروز کار قشنگی کردم.همانطور که نشسته بودم سر کار و مشغول حساب و کتاب بودم یکدفعه یک چیزی گفت "تقّ" و بوی سوختگی بلند شد و گویا برق اتاق هم قطع شد . خیلی تعجب نکردم دو سه روز پیش هم بدون اینکه چیزی بگوید "تقّ" برق قطع شد و بوی سوختگی...
-
آقا مریم!!!
پنجشنبه 2 آبانماه سال 1392 00:10
رفته بودم یکی از بانکهای خصوصی که نامه ای بگیرم برای شعبه مرکزی همان بانک.نامه سر بسته بود. وقتی کارمند شعبه مرکزی نامه را پس از باز کردن پاکت خواند و گذاشت روی میز و رفت تا کار مربوط به آن را انجام دهد من هم از روی فضولی نامه رابرداشتم و خواندم. نکته جالبی در آن بود که حیفم آمد یک عکس یادگاری نگیرم. به نوشتۀ داخل...
-
کوچه خاطره ها
دوشنبه 29 مهرماه سال 1392 00:13
برای تحقیقات مربوط به یکی از رمانهایم به شهرستان رفته بودم . محلات قدیمی این شهر هنوز تقریبا دست نخورده است فقط کوچه هایش دیگر خاکی نیست اما همچنان باریک و پر پیچ و خم و بن بست هستند و ورودی خانه ها دالان دار است. راهنمای همراهم ساکنان چهل سال پیش خانه ها را به نام می شناخت اما دیگر هیچکدام آنجا نبودند؛ یا زنده نبودند...
-
باز هم خیاطی
جمعه 5 مهرماه سال 1392 16:19
من باز هم خیاطی کردم. عین پارسال که به خاطر عروسی... یادم نیست کی، خیاطی کردم.سالهاست خیاطی نمی کنم.مگر گاهی که بخواهم بروم عروسی. خوب بدی خیاط بودن این است که دلت نمی آید پول لباس دوخته بدهی و دلت نمی آید پول به خیاط بدهی. اما باید عرضه و حوصله و وقت دوختنش را هم داشته باشی یا نه؟ لباسی که پارسال دوختم نیمه کاره ماند...
-
اه از آن نرگس جادو...
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 21:09
-
فقط یک ربع!
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 21:07
امروز فقط یک ربع دیرتر از محل کارم بیرون آمدم؛ اما انگار همین زمان کوتاه کلی سرنوشت ساز بود؛ اینقدر که تا رسیدن به خانه به خودم فحش دادم؛از همان اولین اتوبوسی که سوار شدم. درست همزمان با من خانم جوانی با پسر بچه شاید سه ساله یا بیشتر نمی دانم در حال سوار شدن بود. بچه چنان گریه ای سر داده بود و بابا بابا می کرد که...
-
شبهای داستان
پنجشنبه 4 مهرماه سال 1392 21:06
رفتم "همایش شبهای داستان"و داستانم را خواندم . با یکی از دوستانم رفتیم. تنهایی که محال بود بروم جایی به آن دوری و به آن پرتی آن هم آنوقت شب. چنین جرأتی ندارم. قرار است اگر او را هم دعوت کردند باز هم با هم برویم.آخر او هم نویسنده است و او هم دوست ندارد تنهایی برود اینجور جاها مخصوصا که اینقدر هم دیر بشود و...
-
داستان ایران
یکشنبه 3 شهریورماه سال 1392 01:17
روز خوبی بود در بنیاد نیشابور. پس از سالها انتظار،سرانجام چاپ کتاب "داستان ایران" به پایان رسید. دکتر جنیدی استاد زبانهای باستانی و پژوهشگر شاهنامه و تاریخ ایران، پس از کوشش فراوان در طی چندین سال،داستان ایران را بر پایه گفتارهای ایرانی به چاپ رساند. استاد امروز اینقدر ذوق زده بود که نتوانست به ما درس بدهد....
-
نمونه خط-دوره اول شکسته نستعلیق
یکشنبه 27 مردادماه سال 1392 01:11
-
خانۀ دوست کجاست
سهشنبه 22 مردادماه سال 1392 02:43
خواب دیدم خیلی دلم گرفته بود،خیلی تنها بودم و غصه دار.گفتم باید بروم خانۀعزیز. پیش عزیز و آقا بزرگ. آنجا که همیشه موقع دلتنگی می رفتم و دلم باز می شد. توی همان خانۀ کوچک که یک درخت توت بی بار، ولی سایه دار داشت. بروم روی آن تخت هایی که تابستانها توی حیاط کوچکشان بود، بنشینم و برایشان درد دل کنم. بیدار که شدم یادم آمد...
-
دلتنگی
پنجشنبه 17 مردادماه سال 1392 12:13
همیشه ازشان فاصله می گیرم سعی می کنم نزدیکشان نشوم. از هر جایی که آنها هستند فرار می کنم. از دور که ببینمشان راهم را کج می کنم؛ خیلی حواسم هست که چشمم در چشمشان نیفتد که اگر بیفتد دیگر راه فراری ندارم و گرفتار می شوم. اما آنها زیرک تر از این حرفهایند.چشم بسته هم مرا می بینند. همیشه سر راهم کمین کرده اند؛ درست همانوقت...
-
تابوت
چهارشنبه 2 مردادماه سال 1392 23:26
دنبال تابوتی روانم. آهسته آهسته روی دست هایی می رود. پشت سر جمعیتی که تابوت را بر دست گرفته می روم . نه توان اینکه برگردم. جنازه ای درون تابوت است،می دانم. انگار مرا به سوی خود می خواند. هر جا که برود مرا هم خواهد برد. گویی جسم من است که آنجا خوابیده است و من روح سرگردان تنهایی هستم که گم کرده ای دارد. باز می بینم که...
-
عاشق شده ام!
جمعه 7 تیرماه سال 1392 22:36
عاشق شده ام . همینطوری ناغافل. همین من که همیشه می گفتم آدم عاقل عاشق نمی شود ، حالا عین دیوانه ها عاشق شده ام . در همان نگاه اول.انگار جادو .رفته بودم برای آزمون پایان دوره مقدماتی خط نستعلیق. همانجا بود که دیدمش. اول که پیشنهاد دادند بروم سراغش، کمی مردد بودم که دراین اوضاع آشفته و گرفتاری و تنگی وقت ، پرداختن به...
-
شمع عزیز
دوشنبه 13 خردادماه سال 1392 22:11
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA شب پنج شنبه بود.شب چهاردهم خرداد. سال 1378. خانه ساکت و خالی بود و زیر زمین اجاره ای ما شاهد سکوتی همیشگی بود. بی هیچ تلاشی برای پرتاب کردن ذره ای لذت،کمی خنده یا خوشبختی به این زندگی تکراری. همۀ اینها یکطرف رفتن ناگهانی برق هم آن طرف دیگر. فقط همین کم بود تا تاریکی تکمیل...
-
وام
یکشنبه 5 خردادماه سال 1392 00:10
از دو سه ماه پیش از عید نوروز دنبال وام بانکی بودم. نمی دونم چرا بانکها نزدیک عید که میشود دیکه وام نمیدهند. حتی حساب هم برای وام باز نمی کنند. بعد از عید هم دو ماهی طول کشید تا دوباره شروع کنند به سپرده گرفتن برای وام. من هم از بس در این چند ساله دنبال وام بوده ام دیگر با همه بانکها و شرایطشان آشنا شده ام. چیزی که در...
-
گذری بر سال های ابری منتشر شد
یکشنبه 8 اردیبهشتماه سال 1392 18:50
مجموعه نقد"گذری بر سال های ابری" به قلم مریم غفاری جاهد، منتقد برگزیده جشنواره نقد کتاب 1387،منتشر شد. این مجموعه شامل ده نقد بر نه رمان از هشت نویسندۀ ایرانی است که عبارتند از: علی اشرف درویشیان، فتح اله بی نیاز،مسعود بهنود،اسماعیل فصیح،مح...مد علی گودینی،فیروز زنوزی جلالی،شاهرخ تندرو صالح و شهره قوی روح....
-
کتابخانه و سیستم جدید
جمعه 30 فروردینماه سال 1392 16:46
بعد از مدت ها رفتم کتابخانۀ مجلس. به خاطر وقت اضافه ای که ما بین کلاس هایم بود برای استفادۀ بهینه از وقت، رفتم کتابخانۀ ارشاد که هم کتاب بخوانم هم چند تا کتاب امانت بگیرم ببرم. مثل بیشتر وقت ها، سیستم هایشان قطع بود. گفتم حالا که تا اینجا آمده ام بروم کتابخانۀ مجلس کتاب بخوانم. همین که وارد شدم دیدم مردی وسط چمن ها...
-
عید دیدنی
یکشنبه 11 فروردینماه سال 1392 20:54
امروز عصر رفتم خانۀ دکتر جنیدی. خانه اش بوی قدیم را می دهد؛ بوی آجیل های سنتی و خشکبارهای دست ساز و خوشمزه را. بدون وجود شیرینی های مضر و میوه های گران قیمت سفرۀ پر و پیمان و خوشمزه ای دارد. چلغوز هم مثل همیشه توی سینی مسی استاد بود. دانۀ خ وشمزه ای که مثل تخمه، پوست نازک و مغز تپلی دارد. هستۀ زردآلو،توت خشک،برگۀ هلو...
-
نوروز خجسته باد
چهارشنبه 30 اسفندماه سال 1391 15:39
-
مرکز عدالت!
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1391 19:53
فکر می کنید با این دستکش ها چه کار می کنیم که اینقدر سیاه شده اند؟ اینجا مرکز اسناد راکد قوه قضاییه است. محل کار سابق و فعلی بنده و همکاران پروژه ای قوه قضاییه. اینها هم پرونده های راکد فسیل شده است که باید خلاصه نویسی شود. کاری سخت و دقیق و بسیار کثیف و بیماری زا،با کمترین حقوق،بدون بیمه و ... این هم دستکش هایی است...
-
خرگوش تنبل
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 17:50
خرگوش خانم با اینکه سردش بود و گوشاش یخ زده بود؛ عقلش نمی رسید به جای اینکه مثل حاج خاموما به پشتی تکیه بزنه باید بیاد پای بخاری بشینه، اما وقتی بغلش کردم و آوردمش کنار بخاری، اینقدر بهش مزه کرد که دیگه حاضر نبود از جاش بلند بشه!
-
عجب برفی!
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1391 12:09
عجب برفی غافلگیرم کرد امروز. ادامه حذف شد...
-
مشکل روزهای آرامش!
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1391 14:47
عصبانی که می شوم زورم زیاد می شود. این خوب است اما مشکل این است که من خیلی دیر به دیر عصبانی می شوم. چند روز پیش عصبانی بودم در بطری نوشابه را طوری محکم بستم که دیگر باز نمی شد.مجبور شدم سرش را ببرم. اگر به این زودی ها عصبانی نشوم،برای بیرون ریختن محتویات مغزم مجبورم سر خودم را هم ببرم.
-
شب تاریک و بیم ...
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1391 23:15
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4 امشب قرار بود بروم پیش ناشر قرارداد چاپ کتابم را امضا کنم.اولین کتابم بعد از هشت ماه جواز نشر گرفته و قرار است چاپ شود البته با هزینه شخصی خودم. تا ساعت شش کلاس خط پهلوی داشتم. از بنیاد که بیرون آمدم هوای سرد و تاریک و خیابان خلوت مرا یاد (شب تاریک...
-
سپندارمذگان - روز عشق گرامی باد
سهشنبه 24 بهمنماه سال 1391 19:23
روز 29 بهمن روز سپندار مذگان این روزها مردم برگزاری جشن ها و مناسبت های خارجی را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر می دانند. چند سالی ست حوالی26 بهمن ماه (14 فوریه) که می شود هیاهو و هیجان را در خیابان ها می بینیم. مغازه های اجناس کادوئی لوکس و فانتزی غلغله می شود. همه جا اسم Valentine به گوش می خورد. از هر بچه مدرسه ای که در...
-
ذکر روز جمعه ی ما!
جمعه 13 بهمنماه سال 1391 12:19
نماز می خوانم.پشت سر جماعتی ایستاده ام ؛ اما نماز را فرادا می خوانم. بچه تر که بودم نماز جماعت زیاد می خواندم؛ اما از وقتی فهمیدم شرط نماز جماعت، شناخت پیشنماز و قبول داشتن اوست، دیگر هیچوقت به جماعت نخواندم. امام جماعات را نمی شناختم حتی نامشان را نمی دانستم می گفتند بگو "اقتدا به پیشنماز حاضر"! خوب وقتی...