-
کرامات صوفیه
پنجشنبه 27 اسفندماه سال 1394 15:50
امان از این دروغ های عجیب صوفیه! آدم باید خیلی بیچاره باشد که از هر طرف می رود به دیواری از دروغ برخورد کند. تاریخ می خوانیم دروغ است. می رویم سراغ تصوف می بینیم دروغ در دروغ است.این هم نمونه ای شایع از کرامات صوفیه:«سرى را از صبر پرسیدند، سخن در آن همى گفت کژدمى بر پاى وى افتاد در وقت چند باره بزد، وى ساکن بود گفتند...
-
فتح الله بی نیاز جایگزین ندارد
جمعه 27 آذرماه سال 1394 13:05
بیش از دو ماه است که دیگر نیست . مثل همه روزهایی که بود هر روز یادش کرده ام . کتابهایش از روزی که مهربانانه برایم فرستاد همیشه روی میزم بوده است نه برای تزئین؛ برای این که هر جا در ادبیات معاصر گیر می کنم باید به اینها رجوع کنم. اما حالا هر وقت به اینها نگاه می کنم حسرت می خورم برای نبودنش و این که جایگزینی ندارد و...
-
هزار وعده خوبان یکی وفا نکند(داستان)
چهارشنبه 18 آذرماه سال 1394 12:59
آمده بود مرا ببرد . خودش گفت . خیلی ساده در زد آمد تو، در را بست و همانجا ایستاد و بی هیچ حرفی گفت:« آمده ام ببرمت!»به همین سادگی! چقدر خوشگل و ترگل ورگل بود از دفعه آخری که دیده بودمش جوانتر بود معلوم بود غم و غصه ای ندارد. ایستاده بود همان دم در. انگار می ترسید اگر بیشتر بیاید تو دیگر نگذارم برگردد. چه باید می گفتم؟...
-
اعتماد بیجا
دوشنبه 20 مهرماه سال 1394 22:27
من توی کار این مردم مانده ام. اعتماد بیجا چرا؟ بعد از بیش از یکسال رفته بودم کتابخانه ملی. همین که کتابهایم را گرفتم و آمدم پشت میزی قرار بگیرم و شروع به کار کنم، خانم کناری ام، بلند شد و لپ تاپ و کتابهاش را به من سپرد و رفت که یک ساعت دیگر بیاید اصلا هم فکر نکرد ممکن است همین که پایش را بگذارد بیرون؛ من اینها را...
-
رضا امیر خانی و رسم جدا نویسی
پنجشنبه 3 اردیبهشتماه سال 1394 21:55
بیوتن، ارمیا، منِ او،از به، ناصر ارمنی، قیدار و...اینها کتابهای رضا امیر خانی هستند. رمان ها و داستان هایی بسیار خوب و ارزشمند از نویسنده ای خوش فکر، با استعداد و قلمی جذاب؛ اما من این کتابها نمی خوانم یعنی نمی توانم بخوانم. غیر از من او و ناصر ارمنی که پیشتر ها خوانده ام و کمی متفاوتند بقیه برایم قابل خواندن نیستند....
-
خاطرات موشانه
سهشنبه 18 فروردینماه سال 1394 22:25
این موش های خپل و خوشگلِ توی جوی ها و باغچه های تهران مرا یاد خاطرات موشانه ام می اندازند. بچه که بودم یک کتاب داستانی داشتم که عکس چند تا موش خپل خوشگل داشت که لباس های رنگارنگی پوشیده بودند و کارهای بامزه ای می کردند. من همیشه دلم می خواست یک موش بگیرم و لباس تنش کنم ببینم به همان خوشگلی می شود یا نه. یکبار هم این...
-
خانه تکانی دم عید
چهارشنبه 27 اسفندماه سال 1393 00:10
امروز دیگر خودم را تعطیل کردم شاید تا روز عید. آخرین فایل سال 93 را صبح فرستادم رفت بعد هم کرکره را کشیدم پایین و هر کسی تماس گرفت، گفتم تعطیل است، خوب من هم کار و زندگی دارم من هم شب عید دارم من هم کارهای نکرده دارم. حالا از صبح شروع کرده ام به خانه تکانی! عین همه کارهایم عجولانه و سریع. حالا توی خانه مان سگ می زند...
-
ناطور دشت
شنبه 27 دیماه سال 1393 20:06
«ناطور دشت»از آن رمانی هایی است که دلم نمی خواهد تمام شود، اما یک روزه نصف بیشترش را خواندم. توفیق اجباری بود البته. این روزها دچار بی حوصلگی ادواری شده ام و حوصله کار کردن ندارم. اینجور وقتها همانطور که دراز کشیده ام روی تخت، دست می برم زیر یکی بالش ها و یکی از کتاب هایی را که توی نوبت است بیرون می کشم. این دفعه...
-
دفتر صوفی
شنبه 27 دیماه سال 1393 20:03
مدتی است که به حکم اضطرار و توفیق اجبار اشتغال یافته ایم بر خواندن کتب صوفیان و مشایخ عرفان . گرچه میان من و ایشان نه الفتی است از سر ظاهر نه تمایلی است در باطن، اما از دقت و تتبع در آثار ایشان گریزی نیست که آشی است که خود پخته ایم و طنابی بر گردن خویشتن آویخته! اما بعد، غرض از این گفتار نقد حکایات خنده آوری است که در...
-
فریده چوبچیان و آثارش
جمعه 12 دیماه سال 1393 22:22
به گزارش لنگرنیوز، در بیست بهمن 1333 در آنسرمحله ی لنگرود چشم به جهان گشود .کلاس نهم دبیرستان ازدواج کرد و به تهران رفت و تا کلاس یازدهم متفرقه درس خواند. بعد از تغییر روش آموزش، سال چهارم نظری را مجدد ادامه داد و درسال 64 موفق به اخد دیپلم شد. کارشناسی تخصصی ادبیات کودک و نوجوا ن را در سال 86 دریافت کرد.بنا به...
-
زندگی مسالمت آمیز با اجنه
پنجشنبه 22 آبانماه سال 1393 00:39
عینکم گم شده، چند روزی است . مثل همه چیزهایی که خود به خود گم می شود و خودش پیدا می شود. دوباره پس از جست و جویی طولانی در خانه، نشسته ام و زیر لب می گویم، «هر چی بردی بیار بذار سر جاش، جن شیطون!»شوخی دارد انگار. بار اولش که نیست . نمی دانم عینک به چه دردش می خورد. جن ها عینک هم می زنند؟ اصلا چشمهایشان کجایشان است؟!...
-
سیب و کتاب!
سهشنبه 14 مردادماه سال 1393 22:56
آب دارد دنیا را بر می دارد. سرِ بلندی ایستاده ایم. آبِ دریا ها دارد بالا می آید. تا بالای بلندی که ما هستیم هم آمده. هنوز تا زانوست اما هی دارد می آید بالاتر. عده ای از ترس آب، رفته اند توی اتاقکی نشسته اند.من هم کتاب قطوری گرفته ام دستم. نمی دانم چه کتابی است. با دو همراه، تصمیم می گیریم برویم سر کوه دماوند. یکیشان...
-
احکام پاکی در اوستا
دوشنبه 23 تیرماه سال 1393 22:09
درود بر روان نیاکان باستانی ما که پلیدی را می شناختند و احکام آنرا نیز می دانستند. این هم نمونه ای از اوستا: اوستا ، جلد دوم، صفحه 726 بند 46-49(وندیداد فرگرد ششم) پرسش : ای دادار جهانِ استومند!ای اشَوَن! دروج«نسو»{پلیدی مردار}تا چه اندازه از آبی روان را به گند و پلیدی و ناپاکی می آلاید؟ اهوره مزدا پاسخ داد: سه گام از...
-
انتظار
جمعه 20 تیرماه سال 1393 12:11
امشب هم نمی آید. آمدنی بود تا حالا پیدایش شده بود. انتظار چیز بدی است. حالا من هی سر خودم را گرم می کنم با این کار و آن کار که فکر و خیالات موهوم دامنم را نگیرد ولی خیلی هم نمی شود بی خیال بود. دیر کرده. عهد کرده ام تا نیاید، نروم بخوابم. هر چقدر خسته باشم و مغزم به دوران افتاده باشد، تا خوابم نیاید نمی توانم بخوابم....
-
محبوبیت سگ نزد ایرانیان
جمعه 20 تیرماه سال 1393 12:08
خروس و سگ در اوستا محترم شمرده شده اند و در روایات نیز کشتن آنها گناه است . در بُندَهِش نیز آمده است:هر گاه نان خورند، سه لقمه از خود بازداشته به سگ دهند و اگر سگی به راه خفته باشد، نشاید که پای سخت بر زمین نهند که بیدار شود. هرگاه سگ بانگ زند،دیو و دروج از خانه دور گردند.
-
غزل گفتی و دُر سفتی...
پنجشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1393 23:25
غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریا را حافظ از آن دسته شاعرانی است که می شود از چند بعد به شعرش نگاه کرد. از ابعاد زیبایی شعر حافظ، تصویر سازی است که به همراه موسیقی درونی و بیرونی، فارغ از بعد معنایی اش برای مخاطب لذت بخش است. عوامل بسیاری باید جمع شوند تا شعری ساخته شود که...
-
اندر حکایت ضمایر متصل
یکشنبه 21 اردیبهشتماه سال 1393 23:18
در میان ضمایر فارسی قومی هستند؛ موسوم به: «ضمایر متصل»، یعنی «پیوسته». اینها چنانکه از نامشان پیداست همیشه به اسم پیش از خود می چسبند. این ضمایر عبارتند از :« م ، ت ش، مان، تان، شان » این حضرات، تنها در چهار موردِ استثنایی به اسم نمی چسبند: زمانی که اسم به یکی از حروف«ا، ی، و،ه»ختم شود که در این صورت این ضمایر به...
-
فردا
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1393 14:40
از دور که نگاهش می کنم فرداست.همین که نزدیک می شود می بینم امروز است. این روزها کی می خواهند نقابشان را بردارند تا امروز و فردا را بشود تشخصی داد؟یعنی می شود روزی فردایی بیاید که امروز نباشد آنوقت من با خیال راحت، فردا کارهایم را انجام دهم؟!
-
حرف حساب
پنجشنبه 14 فروردینماه سال 1393 14:39
گاهی حرف حساب، حتی اگر به ناحق از دهان آدم نا حسابی هم در آید به دل آدم می نشیند. اما فقط گاهی. مثل این جمله ای که توی رمان همسایه ها از دهن رئیس زندان در می آید؛ که نه آدمش حسابی است نه حرفی که می زند حق است اما در جای خودش حرف قشنگی است:«گاهی آدم به این نتیجه می رسه که نجابت، نجاسته...گاهی آدم به این نتیجه می رسه که...
-
شبیه هیچ کس نبود
سهشنبه 27 اسفندماه سال 1392 19:03
پله ها را بالا می روم و می رسم پشت در ورودی آپارتمان. حفاظ در قفل است؛ همان طوری که خودم قفل کرده بودم. غیر از آن، یک قفل بزرگ هم زده ام رویش. درِ خود آپارتمان هم قفل است؛ ولی نمی دانم چرا حس می کنم کسی داخل خانه است! با تردید همه قفل ها را باز میکنم. در را با احتیاط باز می کنم. اول خوب توی خانه را تا جایی که می شود،...
-
خیلی دیر شده!
یکشنبه 4 اسفندماه سال 1392 10:55
دارم می روم بیمارستان. یک ماه پیش هم رفته بودم . آن زمان گفتند دیر شده، باید زودتر می آمدی! وقتی منشی دکتر زنگ زد که پاشو بیا،یادش آوردم که گفتند دیر شده ؛اما او گفت حالا بیایید شاید امیدی باشد. دارم می روم شاید امیدی باشد .قلبم تیر می کشد. خیلی نگرانم خدا کند بیخودی نگفته باشد بیایم. اینهمه راه . از اتوبوس که پیاده...
-
این حواس پرت
چهارشنبه 23 بهمنماه سال 1392 23:55
چیزهای مهمی را توی اتوبوس جا گذاشته ام. رسیده ام متروی بهارستان و یکدفعه می بینم دستم خالی است. فقط یک کیف روی دوشم مانده است! می روم کتابخانۀ ارشاد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . کتاب همسایه ها را ندارند. کتابخانه ارشاد! امروز لازمش دارم. مشکل شد دو تا. تا شب کلی کار دارم هزار جا باید بروم. وقت برای خرید کتاب و پیگیری...
-
آب زلال
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 20:46
لوله ترکیده بود، توی محل. چند ساعتی آب قطع بود. وقتی آمد، شیر را که باز کردم گل بود که پایین می آمد. گلی غلیظ که کم کم رقیق شد و بعد محو شد و آب زلال شروع کرد به جاری شدن. درست عین غم و غصه هایی که یکباره بعد از تحولی عظیم در زندگی، شره می کند توی دل آدم، توی مغز آدم و بعد کم کم رقیق می شود و یکباره می بینی چنان...
-
خودم را جا گذاشته ام!
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 20:44
گاهی اوقات خوب است آدم چیزهایی را جا بگذارد. چیزهایی هست که آدم را وابسته می کند بدون اینکه نیازی به آنها باشد وقتی گمشان می کنی می فهمی که نبودنشان چیزی را عوض نکرده.بعضی آدمها را هم باید توی خاطرات گذشته جا گذاشت و گمشان کرد اما وای به روزی که آدم خودش را جا بگذارد و گم کند!
-
امسال هم گذشت!
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1392 20:43
سال 92 سال شلوغی بود. این آخریها شلوغ تر هم شده. امسال اینقدر سرم شلوغ بود که نفهمیدم چطور گذشت. با اینکه سال خوبی نبود و کلا در حال غر زدن بودم، ولی زود گذشت. امسال عزا داشتیم، عروسی و بله بران و عقد کنان و مولودی و مهمانی و جشن تولد و از این دست مراسم هم فراوان داشتیم. چند تا بچۀ زلزله هم به فامیل اضافه شد. چند تا...
-
خالقزی
سهشنبه 1 بهمنماه سال 1392 18:36
خالقزی مرده بود . هیکلش از زیر چادری که رویش کشیده بودند به بچه ای نحیف و لاغر می مانست . چادر را کنار زدم چشم های برجسته اش زیر پلک های بیحال خوابیده بود و چین های صورتش با گونه های برآمده اش در ستیز بود. آرام خوابیده بود انگار بچه ای که بعد از لالایی حزن انگیز آرامی به خواب عمیقی فرو رفته باشد . چادر سیاه را که رویش...
-
با قرآن هم شوخی؟
شنبه 28 دیماه سال 1392 14:33
«همیشه هدف وسیله را توجیه نمی کند. این نوع تبلیغات، گذشته از آنکه شوخی بسیار زشتی با کتاب آسمانی است؛ نتیجه ای هم جز دور کردن جوانان از قرآن و خدا ندارد.»: فیلتر شکن رایگان و قانونی دانلود رایگان فیلتر شکن (Strong Filter Crusher) و وی پی ان رایگان و قانونی ( Sachs vpn proxy ) قوی و پر سرعت . لازم است در استفاده از...
-
گربه
یکشنبه 17 آذرماه سال 1392 10:36
گربه حیوان قشنگی است . گربه حیوان بلایی است . گربه حیوان باهوشی است از همه مهمتر اینکه گربه حیوان بازیگوشی است . شاید بازیگوش ترین حیوان. او همه چیز را اسباب بازی می بیند. از در و دیوار بالا می رود همه چیز را پرت می کند قل می دهد اویزان می شود خلاصه از هیچ چیز نمی گذرد حتی خرگوش نازپروردۀ صاحبخانه را هم به شکل اسباب...
-
پدر عشق بسوزد
چهارشنبه 29 آبانماه سال 1392 00:08
آدم باید خیلی بی عقل باشد در این دوره دنبال علم و هنر برود و من یکی از آن بی خردان بزرگم. گفته بودند عاشقی آخر و عاقبت ندارد؛ گوش نکردم یکی نبود بگوید نستعلیق به چه کارت میاید برو هنر پول در آوردن را بیاموز!حالا فقط می توانم از قول شهریار بگویم: پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!
-
گریه نکن عزیزم، من پیشتم!
سهشنبه 28 آبانماه سال 1392 17:33