روز خوبی بود در بنیاد نیشابور. پس از سالها
انتظار،سرانجام چاپ کتاب "داستان ایران" به پایان رسید. دکتر جنیدی استاد
زبانهای باستانی و پژوهشگر شاهنامه و تاریخ ایران، پس از کوشش فراوان در طی
چندین سال،داستان ایران را بر پایه گفتارهای ایرانی به چاپ
رساند. استاد امروز اینقدر ذوق زده بود که نتوانست به ما درس بدهد. موقعی
که همه به استقبال کامیون کتابها رفته بودند من مشغول عکس گرفتن از نسخه
روز میز استاد بودم که یکدفعه استاد داخل شد و مچم را گرفت و بهم گفت" پدر
سوختۀ دزد"! این یعنی اینکه استاد خیلی دوستم دارد . بعد هم نفری یک کتاب
به قیمت پنجاه هزار تومان خریدیم و توی صف ایستادیم تا از استاد امضا
بگیریم. کتاب که بدون امضای استاد فایده ندارد.


همیشه ازشان فاصله می گیرم سعی می کنم نزدیکشان نشوم. از هر جایی که آنها هستند فرار می کنم. از دور که ببینمشان راهم را کج می کنم؛ خیلی حواسم هست که چشمم در چشمشان نیفتد که اگر بیفتد دیگر راه فراری ندارم و گرفتار می شوم. اما آنها زیرک تر از این حرفهایند.چشم بسته هم مرا می بینند. همیشه سر راهم کمین کرده اند؛ درست همانوقت که فکر می کنم دیگر گمشان کرده ام،پیدایشان می شود؛ انگار از آسمان فرود آمده باشند،یکدفعه جلویم سبز می شوند و یقه ام را می گیرند. آنجاست که می فهمم دلتنگی ها نمی خواهند دست از سرم بردارند.
دنبال تابوتی روانم. آهسته آهسته روی دست هایی می رود. پشت سر جمعیتی که تابوت را بر دست گرفته می روم . نه توان اینکه برگردم. جنازه ای درون تابوت است،می دانم. انگار مرا به سوی خود می خواند. هر جا که برود مرا هم خواهد برد. گویی جسم من است که آنجا خوابیده است و من روح سرگردان تنهایی هستم که گم کرده ای دارد. باز می بینم که نه؛آنکه درون تابوت است جسمم نیست که خود روح است و این که به دنبال اوست جسم بی جانی است که می رود تا مردۀ سالیانی پیش را برای همیشه به خاک بسپارد .
شب پنج شنبه بود.شب چهاردهم خرداد. سال 1378. خانه ساکت و خالی بود و زیر زمین اجاره ای ما شاهد سکوتی همیشگی بود. بی هیچ تلاشی برای پرتاب کردن ذره ای لذت،کمی خنده یا خوشبختی به این زندگی تکراری. همۀ اینها یکطرف رفتن ناگهانی برق هم آن طرف دیگر.
ادامه مطلب ...از دو سه ماه پیش از عید نوروز دنبال وام بانکی بودم. نمی دونم چرا بانکها نزدیک عید که میشود دیکه وام نمیدهند. حتی حساب هم برای وام باز نمی کنند. بعد از عید هم دو ماهی طول کشید تا دوباره شروع کنند به سپرده گرفتن برای وام. من هم از بس در این چند ساله دنبال وام بوده ام دیگر با همه بانکها و شرایطشان آشنا شده ام. چیزی که در همه شان مشترک ست سپرده گذاری است. برخی مدت بیشتر برخی کمتر و برخی مثل صندوق مهر... ایران که ادعا می کند 48 ساعته وام می دهد مدتش نامعلوم است.بانکهای دولتی که کلا از رده خارجند مگر برای مشتری های دائمی یا کارمندان خودشان. از میان بانکهای خصوصی بانک انصار ،بانک سرمایه ،موسسه ثامن و کوثر نسبت به بقیه بهترند و شرایط ساده تری دارند. خوبی بانک انصار این است که به جای چک سفته هم می پذیرد اما حداقل سپرده گذاری چهار ماه است و مقدار وام دو برابر سپرده است اما موسسه ثامن در عرض یک ماه سه برابر سپرده را وام می دهد پول سپرده را هم پس می دهد البته با سود 26 درصد. صندوق کوثر هم درهمین مدت کوتاه چهار برابر سپرده را وام می دهد اما سپرده را نگه می دارد با سود 21 درصد و هر دوی اینها از ضامن چک می خواهند که این موردش اصلا خوب نیست. چون معمولا ضامنها یا چک ندارند یا نمی دهند که حق هم دارند بنابراین وام گرفتن همیشه معضلی است برای ما. سال گذشته که از موسسه ثامن وام گرفتم کلی دنبال ضامن چک دار گشتم. دوستی که همیشه ضمانتم می کرد این بار چون پای چک وسط بود، قبول نمی کرد و می گفت برگه های چکم کمه. آخرش بعد از کلی گشتن رفتم یقۀ همان دوست را گرفتم و گفتم یا بیا ضمانت کن و چک هم بده یا تبدیل به چکت می کنم. بیچاره هم از ترسش آمد و ضمانت کرد بر خلاف بعضی هاهیچ سفته و چکی هم بابتش طلب نکرد . امسال هم می خواهم از صندوق کوثر وام بگیرم. دوباره دارم برایش نقشه می کشم بیچاره نمی داند از دست این دوست ناخوانده به کجا فرار کند اما واقعا تقصیر من نیست که شرایط وام گرفتن اینقدر سخت است خوب دوستی برای همین مواقع است دیگر.
مجموعه نقد"گذری بر سال های ابری" به قلم مریم غفاری جاهد، منتقد برگزیده جشنواره نقد کتاب 1387،منتشر شد.
این مجموعه شامل ده نقد بر نه رمان از هشت نویسندۀ ایرانی است که عبارتند از: علی اشرف درویشیان، فتح اله بی نیاز،مسعود بهنود،اسماعیل فصیح،مح...مد علی گودینی،فیروز زنوزی جلالی،شاهرخ تندرو صالح و شهره قوی روح.
http://rahaii.blogsky.com/profile/483423337331862/contact/

بعد از مدت ها رفتم کتابخانۀ مجلس. به خاطر وقت اضافه ای که ما بین کلاس هایم بود برای استفادۀ بهینه از وقت، رفتم کتابخانۀ ارشاد که هم کتاب بخوانم هم چند تا کتاب امانت بگیرم ببرم. مثل بیشتر وقت ها، سیستم هایشان قطع بود. گفتم حالا که تا اینجا آمده ام بروم کتابخانۀ مجلس کتاب بخوانم. همین که وارد شدم دیدم مردی وسط چمن ها نماز می خواند! فهمیدم که تحولات زیادی اتفاق افتاده و یکی از آنها این است که نمازخانه وجود ندارد.




امشب قرار بود بروم پیش ناشر قرارداد چاپ کتابم را امضا کنم.اولین کتابم بعد از هشت ماه جواز نشر گرفته و قرار است چاپ شود البته با هزینه شخصی خودم. تا ساعت شش کلاس خط پهلوی داشتم. از بنیاد که بیرون آمدم هوای سرد و تاریک و خیابان خلوت مرا یاد (شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل )انداخت. ترسیدم. از رفتن پشیمان شدم و به خودم گفتم آدم عاقل! تو که فردا باید برای آزمون خوشنویسی بیایی تهران خوب قرار داد را هم فردا امضا کن. روز را که ازت نگرفته اند. بالاخره با ناشر تماس گرفتم و قرار فردا را گذاشتم. با اینکه زود آمدم خانه باز هم دیر رسیدم با راه بندان های همیشگی روزهای چهارشنبه. بعضی وقتها عقلم کمی کار می کند امشب هم از همان مواقع نادر بود.
ادامه مطلب ...
نماز می خوانم.پشت سر جماعتی ایستاده ام ؛ اما نماز را فرادا می خوانم. بچه تر که بودم نماز جماعت زیاد می خواندم؛ اما از وقتی فهمیدم شرط نماز جماعت، شناخت پیشنماز و قبول داشتن اوست، دیگر هیچوقت به جماعت نخواندم. امام جماعات را نمی شناختم حتی نامشان را نمی دانستم می گفتند بگو "اقتدا به پیشنماز حاضر"! خوب وقتی نمی شناسم حاضر و غایبش چه فرق دارد؟ آنها را هم که می شناختم قبول نداشتم!
بیست سالمه. من خیلی خوشگلم. همه میگن. از روزی که دنیا اومدم همینطوری خوشگل بودم. خیلی خوشگل. عین عروسک. هرکی منو می بینه فوری میگه، وای چه عروسکیه!
روزی که دنیا اومدم یه لباس دخترونه تنم کردند. شورت و جوراب سفید و پیرهن صورتی.
ادامه مطلب ...
وا ! نمیشه که گری گوری بریم به فامیلا سر بزنیم . دلشون می گیره فکر می کنن وضعمون خرابه.
خیلی خوب دیگه راه بیفتید جاده شلوغه جای پارک هم پیدا نمیشه.
***
اونور تر بشین جای من تنگه.
یه دفه هوس کرده م خیاطی کنم. البته همچین هوسی هم نیست. یه جورایی مجبورم که خیاطی کنم . آخه گفتن که عروسی داریم. نمی دونم این ملت بیکارن هر روزی عروسی می کنن؟ یکی نیس به اینا بگه
ادامه مطلب ...بررسی رمان تالار پذیرایی پایتخت در روزنامه آرمان
به قلم مریم غفاری جاهد
http://armandaily.ir/?NPN_Id=207&pageno=9 صفحه9 91/10/4
http://armandaily.ir/?NPN_Id=211&pageno=9 صفحه9 91/10/9
http://armandaily.ir/?NPN_Id=215&pageno=9 صفحه9 91/10/13
تا به حال شده وقتی دارید رمانی می خوانید دلتان بخواهد آخر داستان را زودتر بفهمید؟ یعنی قصه به جاهای خیلی مهمش رسیده و دیگر نمی توانید برای رسیدن به آخر داستان صبر کنید. من عادت دارم آخر داستان را اول بخوانم چون اصلا صبر ندارم تا آخرش در اضطراب و هیجان به سر ببرم . خیالم که از آخرش راحت شد آنوقت شروع می کنم
ادامه مطلب ...مرگ می آید
سال هاست که می آید
می آید و می رود
گاه ایستاده در برابرم
هر روز، هر لحظه
با قامتی بلند و عزمی استوار
برایش دست تکان می دهم
من اینجایم
لبخند می زند
مرا دیده است
اشتیاق سفر را از چشمانم می خواند
و کوله بار بسته ام را می شناسد
می شنوم: فردا
وعده بیهوده ای است می دانم
فردا هیچوقت نمی آید
کدام فردا؟
فردای سال های دور
فردای فرداهاست
یکی نیست به ما بگه این اسباب کشی
دیگه چه کاریه؟ خسته شدم خوب!هنوز هم که تموم نشده . اینترنت هم وصل نیست و هی
باید بیام خونه قبلی. خوبه که ادم کلید چند تا خونه رو داشته باشه ها!
خونه جدید طبقه چهارمه من هم که هی از
این پله ها بالا میرم پایین میام البته برای رفع اضافه وزن کاملا مفید افتاده و
برای دیسک کمر بسیار مضر! اما هر چه هست خوب است از این جای کوچیک که به لونه مرغ
شباهت داشت خسته شده بودم.خونه ...
جدید هم بزرگه هم روشن و دلباز. از همه مهمتر این که به یه تغییر اساسی احتیاج داشتم برای خاک کردن خاطرات نحس این خانه . همینجا توی زمین یه گور دسته جمعی کندم هر چه بود و نبود خاک کردم و در را بستم و رفتم؛ اما از شما چه پنهان که هنوز از در خونه بیرون نرفته بودم که انگار صور اصرافیل دمیده، همه شون از گور در رفتند و دنبالم دویدند!مگه ولم می کنند؟خوب چاره ای نیست دیگه همه چیز که دست ما نیست . یاد رمان صد سال تنهایی افتادم که قاتلی برای فرار از دست روح مقتول که هر شب به او سر می زد، به جایی نا شناخته کوچ کرد ولی باز هم آن روح آمد و پیدایش کرد. من هم هر جا بروم این ارواح سرگردان دست از سرم بر نمی دارندکه. عیبی ندارد ما با همه سازگاریم حتی با ارواح خبیثه. بگذار بیایند، تنهایی زیادی اش خوب نیست.
باور کنید این قصه واقعی است
خوابیده بودم. چهل سال بود . آرام و راحت . هیچکس صدایم نمی کرد. قرار بود تا صبح محشر بخوابم ؛اما خوابم را نه صور اسرافیل که گرپ گرپ کلنگ قبر کنی آشفته کرد. یکدفعه دیدم صدایی می آید .
داستان ها دارای نثری روان و پخته و تصویرپردازی های قابل قبولی است . صمیمیت گفت و گو ها موجب ارتباط بیشتر با خواننده می شود .
ادامه مطلب ...
شب است . ساعت یازده. کارهایم تمام شده. وقت آرامش و استراحت است . وقت کتاب خواندن است . دارم کتاب می خوانم یکی از رمان های زولا. غرق در رمانم که صدای جیغ و داد و بازی بچه های همسایه بلند می شود. همانها که روزها دم در بازی می کنند و یکسره یا صدای خودشان می آید یا صدای دری که به دیوار می کوبند. امروز دیگر کلافه ام کردند از بس در را به دیوار کوبیدند و دیوار را به در و سر و صدا درست کردند .
ادامه مطلب ...
از دفتراسناد رسمی که بیرون آمدم، یکراست رفتم گل فروشی و به مناسبت خرید خانه تازه برای خودم یک دسته گل خریدم!در راه که می آمدم از جلوی مغازه لوازم خانگی گذشتم و حیفم آمد که یک کادو هم نخرم !یک دسته گل خالی که خجالت آور است. یک گلدان خیلی قشنگ برای خودم خریدم که هر وقت به خانه تازه رفتم، بگذارم گوشه پذیرایی. خانه بزرگ است و باید یکجوری پر شود. وقتی رسیدم خانه کلی خجالت کشیدم آخر یادم رفته بود گلدان را کادوکنم . همه چیز لو رفت!
چند روزی است سرگرم خواندن ژرمینال امیل زولا هستم .خواندن این کتاب 555 صفحه ای یک هفته طول کشید یک هفته ای که شب ها گاه تا نزدیک صبح به خواندن مشغول بودم . کتاب عجیبی است . آثار زولا همه عجیبند . هیچکدام به هم شبیه نیستند و همه به نوعی شبیه همند . پایان های تلخ، بی اعتباری کشیش و کلیسا، رنج و درد مردم به خاطر سرمایه داری و سیاست .اما این اثر واقعا شاهکار است .کتاب را تمام کرده ام؛ اما نمی توانم یکبار دیگر
ادامه مطلب ...به دانشجویانم قول داده بودم در صورت نوشتن پاسخ های عجیب و غریب در برگه ی آزمون نوشته ها را با نام خودشان در وبلاگ بگذارم.این هم از آزمون تازه و پاسخ های طلایی دانشجویان:
ادامه مطلب ...دکتربیمارستان عکس ها را با دقت نگاه کرد و گفت:بععععععععععله! پاره شده !
دیسک را می گفت دیسک کمر من را !
خندیدم و گفتم : خوب حالا چه کار کنیم دوختنیه یا چسبوندنی؟!
دکتر نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت :بخواب ببینم.
مثل بچه ی آدم خوابیدم روی تخت. پای راستم
ادامه مطلب ...
عجب روزی بود امروز که بعد از مدتها خانه ماندم . دو روز توی خانه ؟ عجیب است برای من که هیچوقت خانه نشین نیستم . جمعه که از بس کار بود نفهمیدم چطور گذشت اما امروز دیگر تاریخی شد. شب که از فرصت سکوت استفاده کردم و تا صبح مشغول نوشتن بودم . داستانی تازه با گرفتاری های خودش که نیاز به سکوت مطلق و تمرکز دارد. صبح که خوابیدم امیدوار بودم لا اقل تا ظهر بخوابم . هنوز چشمم
ادامه مطلب ...دوباره روز زن فرارسید. مثل هر سال. همه چیزش مثل هر سال. ویژه کردن یک روز به نام زن و یادآوری روزگار عزت زن کار خوبی است اما در جامعه ما این روز تبدیل می شود به جنگ و جدالی بین زن و مرد و ابداع پیامک های طنز برای کوبیدن یکدیگر. همه اینها یک طرف اختصاص اینروز به سالروز میلاد حضرت زهرا یکطرف. همه مشکلات ما این است که اصلا حضرت زهرا کیست ؟ در این روز چه اقدامی برای شناختن او کرده ایم ؟تا به حال پرسیده ایم کتابی هست؟ مقاله ای هست؟ نوشته ای هست ؟ که این الگو را به ما بشناساند؟یا ما از الگویی نام می بریم که نمی شناسیم ؟ من که ندیده ام . از هر عالمی هم پرسیدم نمی دانست. پس کاش تا پیش از شناختن و دانستن دختر پیغمبر را دستمایه نمی کردیم و دنیایی را در سر انگشت تخیل نمی چرخاندیم.
اگر به دنبال گفته شده ها هستید از یک مرد بخواهید .
اگر دنبال انجام شده ها هستید از یک زن کمک بگیرید.
مارگارت تاچر
ادامه مطلب ...آزمون دکتری نیمه متمرکز سازمان سنجش دومین بار برگزار شد با همان ضعف های سال پیش . شاید کمی کم تر. آزمونها با نیم ساعت تاخیر برگزار شد مثل همه آزمون های دکتری! آزمونهای تخصصی صبح طی دو ساعت با صد سوال برگزار شد. و آزمون زبان انگلیسی و هوش استعداد تحصیلی طی چهار ساعت با صد و شصت سوال.
سوالهای زبان و هوش آنقدر مشکل بود که بیشتر داوطلبان طی آزمون زبان که جلوتر برگزار شد بیکار
شهرگربه ها نام کتابی تصویری است به طول چهارمتر که شامل تصاویری است بسیار زیبا برای کودکان پیش دبستانی. کودکان می توانند از روی تصاویر داستان را تعریف کنند. در پشت صفحات کتاب همین تصاویر به صورت بی رنگ چاپ شده که توسط کودکان رنگامیزی می شود.
این کتاب که فضایی بسیار شاد از شهری کامل را نشان می دهد توسط نشر دیبایه به چاپ
رسیده و در نمایشگاه کتاب اردیبهشت 90 عرضه شده است.
دشت هایی چه فراخ!
کوههایی چه بلند !
در گلستانه چه بوی علفی می آمد
من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :
پی خوابی شاید ،
پی نوری
ادامه مطلب ...