بچه که بودیم هر سال سفره هفت سین می چیدیم.یک ماهی قرمز هم درون یک تنگ بلورین مهمان سفره مان بود . ما بچه ها دور سفره می نشستیم و قصه گوش می کردیم قصه عمونوروز و خاله نوروز : خاله نوروز روز آخر هر سال خانه اش را تمیز می کند چون قرار است عمونوروز بیاید . اما در لحظه اخر خوابش می برد و عمونوروز که می آید دلش نمی آید او را بیدار کند و می رود و آنها هیچوقت همدیگر را نمی بینند.
دم دمای سال تحویل که می شد مادر بزرگ می گفت وقتی سال تحویل بشود ماهی روی دمش می ایستد. ما هم می نشستیم زل می زدیم به ماهی که ببینیم چه طوری می ایستد . سال تحویل می شد توپ در می رفت و ماهی همچنان شنا می کرد و ما نمی فهمیدیم چرا ایستادن ماهی را ندیده ایم .
از آن روزها سال های زیادی می گذرد. مادر بزرگ هنوز قصه هایش را برای بچه های کوچکتر می گوید. هنوز عمو نوروز و خاله نوروز به هم نرسیده اند و ماهی توی تنگ قرار است روی دمش بایستد...
سال نو می آید. مثل پارسال مثل پیرارسال مثل هر سال . پارسال سال خوبی بود یا نه ؟ امسال سال خوبی خواهد بود یا نه؟ این پرسشی است که هر سال در همین روزها به ذهنها خطور می کند . گاهی پاسخی برایش می یابیم گاه نه . روزهای خدا همه یک جورند. سال های خدا همه مثل همند. نه خوبند نه بد. ماییم که خوب و بدش را رقم می زنیم و سعد و نحسش می خوانیم .
شاید این سالی که می آید آخرین سطرهای داستان زندگی در ورق پایانی عمر نوشته شود و واژه پایان بر آن مهر ابدی بزند. کسی چه می داند سال دیگر را خواهد دید یا نه . پس بیاییم روزهای خوب زندگی را شاد باشیم و لحظه های گرانبها را در حسرت و سرگشتگی و غصه های بی پایان بی حاصل هدر ندهیم . برای همه دوستان آرزوی شادی روزافزون دارم . نورزتان خجسته باد.
آن زمان ها مدرسه می رفتیم یادم هست که به شاگرد اول و دوم و سوم جایزه می دادند و ما چقدر تلاش می کردیم که بتوانیم جزو نفرات اول باشیم و جایزه بگیریم . جایزه هایی که بعدا فهمیدیم خانواده ها تهیه می کنند نه اولیای مدرسه . آ زمان جایزه عبارت بود از دفتر نقاشی و مداد و خودکار و خلاصه لوازمی که هم ارزان قیمت بود و
ادامه مطلب ...سیمین هم رفت!
نویسندۀ : سووشون ، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم؟،جزیرۀ سرگردانی، ساربان سرگردان و...
و از همه مهمتر: همسر جلال آل احمد، که پس از گذشت بیش از چهل سال از مرگ جلال، همچنان تنها زیست و هنوز حلقۀ پیوند جلال را در دست داشت!
روز های بعد از آزمون پایان دوره برای مدرسان، روزهای پرکاری است. هر چقدر درس گفتن در کلاس لذت بخش است، در عوض تصحیح اوراق کسل کننده و اعصاب خرد کن است؛ اما گاهی در میان نوشته های دانشجویان به چیزهایی بر می خوریم که بدون این که شادی آور باشد خنده دار است و شاید کار این دانشجویان از گریه گذشته که باید بهشان خندید . سال هاست هنگام تصحیح اوراق به نوشته های خنده دار و بی ربط بر می خورم. این بار تصمیم گرفتم پاره ای از این نوشته ها را در وبلاگ قرار دهم به عنوان پستی طنز آمیز که شاید لب هایی را به خنده بگشاید.
پرسش:کدام مکتب ادبی بر اساس واقع گرایی و کدام مکتب بر اساس طبیعت گرایی است ؟
پاسخ دانشجویان:
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
پس از روزگاری پر از غم و غصه روزی را در کنار خانواده درجایی با صفا گذراندیم
جای خالی بعضی چیزها را نمی شود با غصه خوردن پر کرد بایدبی خیال شد باید به صحرا و در و دشت زد
امروز رفتم مدرسه!بعد از سال ها . یادم نیست از کی مدرسه نرفته ام . شاید از آن زمان که معلم ابتدایی بودم . بیست سال پیش.
دیشب که می خوابیدم نمی دانستم امروز باید بروم مدرسه . نیمه شب بود که زنگ تلفن بیدارم کرد . خبر مرگ بود. مرگ یکی از زنان جوان فامیل . هم سن و سال من . دلم می خواست بگویم خوش به حالش. نگفتم. وقتی دوباره خوابیدم تا دقایقی خوابم نبرد و لعنت فرستادم بر کسی که نیمه شب خبر مرگ می دهد.حالا مثلا
ادامه مطلب ...خیلی وقت است نتوانسته ام کتابی بخوانم .تمرکز ندارم . برای تعطیلات عید فطر رمان جان شیفته راگرفته ام . خیلی وقت بود در فکرخواندنش بودم . شروع کردم به خواندن . هی می خوانم و می خوانم چند صفحه . بعد میبینم هیچی نفهمیده ام . دوباره می خوانم نمی فهمم . سه باره می خوانم نمی فهمم . نمی دانم چرا تمرکز ندارم فقط چشمم روی کلمات می لغزد مفهومشان را درک نمی کنم . تا اولین کلمه را می خوانم خاطرات گذشته زنده می شود. خوب یا بد؟ اعصابم خراب است خاطرات بد می آید . کتاب را زمین می گذارم قلم به دست می گیرم و شروع می کنم به نوشتن خاطرات بد . دارد برای خودش کتابی می شود . چه داستان تلخی . نوشتنش چه فایده دارد . مانده ام که این چند روز تعطیل را چه کنم . کتاب بخوانم و نفهمم کتاب بنویسم و پاره کنم که چرا تلخ است . نمی دانم چه باید کرد. سه روز را با بدبختی سر می کنم و غر غر می کنم. لعنت به هر چه تعطیلات . لعنت به هر چه عید و لعنت به هر چه تمرکز و کتاب و قلم و....
جشنواره داستان کوتاه " یکی بود یکی نبود "
با پایان مرحله دوم داوری جشنواره ، از بین آثار رسیده به دبیرخانه در دو بخش آزاد و ویژه اسامی راه یافتگان به مرحله نهایی اعلام شد و اسامی برگزیدگان نهایی جشنواره داستان کوتاه " یکی بود یکی نبود " در اردیبهشت ماه 1390 اعلام خواهد شد .
بخش آزاد :
نام داستان / نام نویسنده
خودشناسی - دار / فرهاد ناجی
عروسی آب / پروین برهان شهر رضایی
دخترک کبریت فروش / شهرام رستمی
آدمک ها / مژده سالار کیا
هوا / وحید حسینی
زندگی ...عمر مرا می سازد / الهام سادات ساداتی
مادر و دوستش / رقیه امینی
یادداشت های یک مرده / مریم غفاری جاهد سنگر / علی فاطمی
وقتی اشیا زنده بودند / سحر محمدی
سفر به مدرسه / فاطمه قائمی تهرانی
بخش ویژه :
وقتی برای نقطه شدن / زهره تمیم داری
دل خوش کنک / محمد حسین صفری
گنجشگک اشی مشی / وجیهه کریمی
روباه و زاغ / سید علی خواسته
ماه پیشونی / زهرا وثوقی
آبی های خانه ما / مژده سالار کیا
یادم تو را فراموش / عادله زاهدی
عجب روزی بود امروز!
صبح به علت کاری بانکی دیرتر به اداره رسیدم . فقط سه ربع دیرتر. اما در عرض همان سه ربع اتفاقات جالبی افتاده بود و هنوز جریان داشت . خبری داغ داغ از قوانین تازه ادارۀ اسناد. همکاران بسیار خندان و شادان خبر را برایم گفتند. قبل از اینکه لباس کار بپوشم و روی صندلی ام جا به جا شوم . خبر این بود : از امروز بعد از ساعت 30/8 به ازای هر 5 دقیقه دیر کرد یک ساعت کم می شود! کمی طول کشید تا بفهمم یعنی چه؟ همکاران برایم توضیح دادند : الان که اومدی یعنی ساعت
ماه رمضان می آید. مثل هر سال. می گویند ماه برکت، ماه میهمانی خداوند؛ اما من می گویم ماه تنبلی، ماه کم کاری، ماه بیهودگی، ماه بداخلاقی!
ماه رمضان باهمۀ ماه های سال فرق دارد. از کودکی حال و هوای این ماه را
دلم گرفته بود رمانی را برداشتم و شروع به خواندن کردم . دلم بیشتر گرفت درباره سه چهار نفر آدم بود که همه از زندگی ناراضی بودند . مردی که نامزدش را رها کرده بود تا تنها باشد نامزدش زن مردی دیگر شده بود و خوشبخت نبود . همه آدم های رمان با خودشان و اطرافشان درگیری داشتند همشانی زیادی بین خودم و زن داستان احساس
ادامه مطلب ...30 فروردین ۸۹ متروی کرج
هوا سرد نیست اما آفتاب هنوز در نیامده . خنکی دم صبح ملال آور است . جمعیت در ایستگاه مترو کپه کپه منتظر ایستاده . ساعت 38/6 دقیقه متروی سریع به مقصد صادقیه وارد ایستگاه می شود . در که باز می شود جمعیت هجوم می برد صدای جیغ ،نفرین ،فریاد ،خنده ،همه در هم می آمیزد با ضربه ای محکم به
ادامه مطلب ...شهرگربه ها نام کتابی تصویری است به طول چهارمتر که شامل تصاویری است بسیار زیبا برای کودکان پیش دبستانی. کودکان می توانند از روی تصاویر داستان را تعریف کنند. در پشت صفحات کتاب همین تصاویر به صورت بی رنگ چاپ شده که توسط کودکان رنگامیزی می شود.
این کتاب که فضایی بسیار شاد از شهری کامل را نشان می دهد توسط نشر دیبایه به چاپ
رسیده و در نمایشگاه کتاب اردیبهشت 90 عرضه شده است.
نازکالملائکه، شاعره عراقی حیات شعری خود را با شعر بلند «مرگ و انسان» آغاز کرد. شعری که کوشید در آن صورت شعری محتوم بودن رویارویی انسان با مرگ را به تصویر بکشد و اکنون خود را با همان مسئله «مرگ و انسان» روبهروست. نازک الملائکه در خانواده فرهیخته و ادیب شیعی در سال م 1923/ 1341 ق در عراق به دنیا آمد. پدرش به شعر و کتاب ماه ادبیات ش 3- علی علیمحمدی
ادامه مطلب ...اشرف الدین گیلانی شاعر معروف دوره مشروطه ، در طنز پرداری دست بلندی دارد. گر چه برخی می گویند اشعار وی تاریخ مصرفش گذشته و فقط برای همان زمان سروده شده ،اما به گمان من چنین نیست هر یک از اشعار وی را می توان با برهه های مختلف تاریخ ایران تطبیق داد چنانکه بسیاری از اشعار این شاعر ملی در این زمان به
ادامه مطلب ...متونی که به زبان پهلوی نگاشته شده اند در میان پارسی زبانان به کلی بیگانه اند. به دلیل مشکلاتی که برای یادگیری این زبان وجود دارد و همچنین عدم احساس نیاز به یادگیری آن بسیار طبیعی است که مردم ایران نامی از زبان کهن خود نشنیده باشند و یا ندانند که پیش از اسلام خط و زبانی غیر از خط و زبان فعلی داشته اند حتی
ادامه مطلب ...بخشی از رمان ویکتوریا نوشته کنوت هامسون
عشق چیست؟ نسیمی که در میان گلها می وزد ؟...آه ! نه، تابندگی طلایی رنگی که خون را در می نوردد. عشق نوایی گرم و شیطانی است که حتی دل سالخوردگان را به تپش در می آورد . عشق چون گل مینایی است که با رسیدن شب کاملا گشوده می شود و شقایقی است که دمی آن را فرو می بندد و کمترین تماس سبب نابودی اش می شود .
عشق چنین است .
مردی را نرم می کند ، او را دوباره بر سر پا می دارد تا بار دیگر خانه خرابش کند ؛ امروز مرا دوست دارد ،فردا تو را و شب بعد شاید دیگری را ،ناپایداری اش چنین است ، اما می تواند چون مهری ناشکستنی نیز پایدار بماند چون شعله ای مداوم تا لحظه نهایت بسوزاند زیرا بسیار جاودانه است . به راستی عشق چگونه است ؟
آه! عشق شبی تابستانی است که آسمانی پرستاره و زمینی عطر آگین دارد ولی از چه رو سبب می شود که جوان راه های پنهانی را در پیش گیرد و از چه رو مرد پیر را بر آن می دارد که در اتاق خود در کنج انزوا قد برافرازد؟ آه!عشق قلب انسانها را به قارچ زاری ، به باغی پر بار و گستاخ بدل می کند که در آن قارچ های مرموز بی شرم می روید .
آیا به همین دلیل نیست که راهب شب هنگام آهسته از باغ های در بسته می لغزد و به پنجره های زنان خفته چشم می چسباند؟ آیا عشق نیست که زنان تارک دنیا را در دنیای جنون غوطه ور می کند و عقل از شاهزاده خانم ها می رباید؟ عشق است که سر شاه را چنان خم می کند که موهایش گرد و غبار را بروبد و او در همان حال که کلمات بی شرمانه زمزمه می کند می خندد و زبان درازی می کند .
عشق چنین است.
نه، نه، عشق دیگری هم هست که در دنیا نظیری به خود نمی شناسد . این عشق در یک شب بهاری زمانی که تازه جوانی دو چشم، آری دو چشم ،دیده است بر زمین ظاهر شده .
تازه جوان به این دو دیده که به چشمان او خیره شده اند نگاه دوخته است لبانی را بوسیده است و دو اشعه متقاطع در دلش به خورشیدی درخشان و رو به سوی ستارگان بدل شده است . تازه جوان در میان دو بازو افتاده است و در سراسر دنیا دیگر چیزی نشنیده است .
عشق نخستین سخن خداوند است . نخستین فکری است که از سرش گذشته است . هنگامیکه گفته :"روشنایی باشد "عشق زاده شده است و هر چه که او آفریده بسیار خوب بوده است و او نخواسته چیزی را تغییر دهد و عشق منشأ جهان و ارباب دنیا بوده است .
آری تمام راه ها سرشار از گل و خون هستند ، گل و خون.