این حواس پرت  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1392 در ساعت 11:55 ب.ظ
چیزهای مهمی را توی اتوبوس جا گذاشته ام. رسیده ام متروی بهارستان و یکدفعه می بینم دستم خالی است. فقط یک کیف روی دوشم مانده است! می روم کتابخانۀ ارشاد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده . کتاب همسایه ها را ندارند. کتابخانه ارشاد! امروز لازمش دارم. مشکل شد دو تا. تا شب کلی کار دارم هزار جا باید بروم. وقت برای خرید کتاب و پیگیری مدارک گمشده ندارم.

می روم پایانۀ آزادی . همانجا که مدارکم جا مانده . چند تا اتوبوس مارلیک پشت سر هم صف کشیده اند . توی اولی سرک می کشم. راننده کنار اتوبوس ایستاده می گوید: برو بالا آبجی!
می گویم . نه سوار نمی شم یه چیزی جا گذاشته م . ولی این ماشین نبود. ماشینی که ساعت 9 رسید اینجا، کدومه؟
صدا می زند:اکبر!
اکبر می آید. می شناسمش رئیس خط است. پسر بچه ای جغله. برایش توضیح می دهم: صندلی پشت راننده بودم. اتوبوس زرد بود صندلی اش هم مخملی بود. اکبر نگاهی به لیست توی دستش می کند و می گوید: شاپوره!
راننده با اشاره به صندلی خودش می گوید: پشت راننده باز بود یا مثل این کابین داشت.راننده رو می دیدی؟
می گویم : می دیدمش. هم قدش بلند بود هم موهاش!
اکبر می گوید:شاپوره.
می گویم خوب حالا کجاست این شاپور؟
دو ساعت دیگه میاد. بیا شماره شو بهت بدم.
شماره شاپور را می گیرم. بر نمی دارد می روم سراغ اکبر.
شاپور که جواب نمیده! وسایلی که جا میمونه کجا می برن؟
می بره مارلیک. اگه مسافرا نبرده باشن.
و ادامه می دهد: امروز کی بر می گردی مارلیک؟
ساعت هفت به بعد.
من ازش میگیرم نگه میدارم.
می گویم نه . بگو ببره مارلیک تحویل بده فقط یادت نره بگی. مهمه.
اکبر و شاپور را رها می کنم و می روم . هنوز خیلی کار دارم.

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد