X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پدر عشق بسوزد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 12:08 ق.ظ

آدم باید خیلی بی عقل باشد در این دوره دنبال علم و هنر برود و من یکی از آن بی خردان بزرگم. گفته بودند عاشقی آخر و عاقبت ندارد؛ گوش نکردم یکی نبود بگوید نستعلیق به چه کارت میاید برو هنر پول در آوردن را بیاموز!حالا فقط می توانم از قول شهریار بگویم:
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم!

برچسب‌ها: عشق
نظرات (2)
برای یکی که
روزی بود روزگاری نیست
...
عطر آبی و سبزی در سیاهچالی ها
رو به آسمان تو قد کشیده شالی ها
راوی فلم! مرزی ساختی در آنسوی
خیزران - خزر - جنگل آرش شمالی ها!
عطر شالی وشمشاد در غزل به هم آمیخت
می شوی تو مهمان ساده ی سفالی ها؟
یک حقیقت از رویا - یک دریچه خوشبختی
قصه می پرد با تو تا فراغ بالی ها
در سکوت ها موجی بعد در هیاهو باد
بانویی که بارانی روی خشک گالی ها
لحظه ای که بر گردی زیر پای تو حتا
غرق در گل ولبخند می شوند قالی ها
با تو همسفر روزی بود این غزل حیف است
آب مانده ی تردید پشت این زلالی ها
. . .
حوالی
4 آبان 89
لنگرود
سلام عزیزم

بخدا عشق چیز بدی نیست .جانم کلی خوش خط شدی .این کجاش بده ء؟
دوست خوبم:
درود.
خیلی هم خوبه ولی کاش با عشق می شد پولدار شد.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد