X
تبلیغات
رایتل

گدا و جواهر؟؟؟  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 11:42 ق.ظ

شده تا به حال، گدایی در خانه ات را بزند و با اصرار چیزی بخواهد؟ تو هم چیزی درخور نداشته باشی و ردش کنی و او دوباره بیاید ؛ چندین و چند بار؟ آنوقت لجت بگیرد و بروی گرانبهاترین جواهری که در اختیار داری، بیاوری و  به او تقدیم کنی؟ و بعد ناباورانه ببینی که آن گدای بی چشم و رو درست جلوی چشمانت، آن جواهر گرانبها را زیر پایش می اندازد، خرد می کند، له می کند،  بعد پشتش را به تو می کند و بی هیچ حرفی می رود؟شده؟ همچین وقتهایی چکار می کنی؟

من هیچ کاری نکردم حتی خم نشدم خرده هایش را جمع کنم؛ فقط به خودم لعنت فرستادم!!!


رفت یا رفت؟  چاپ

تاریخ : یکشنبه 9 مهر‌ماه سال 1396 در ساعت 04:37 ب.ظ

یکی از کارکردهای زبان فارسی، کارکردهای نامحدود واژگان است. روزی نیست که ما در گفت و گوهایمان یکی از  این قابلیت ها را کشف نکنیم. مثلا همین فعل ساده«رفت» که یک فعل گذشته سوم شخص مفرد بیشتر نیست، افزون بر معانی مختلفی که از آن دریافت می شود مانند: مُردن، از دور خارج شدن، به خواب رفتن، از جایی به جایی منتقل شدن ، غش کردن و....معانی دیگری هم دارد که تنها از راه لحن و حضور در موقعیتی خاص همراه با حرکات چشم و ابرو و اشارات سر و دست و پا فهمیده می شود!!!

امروز هم اتاقی ما همین که از خواب بیدار شد و چشمش افتاد به تخت بالای سر من، گفت: فلانی رفت!

گفتم آره صبح زود رفت.

گفت: نه منظورم اینه که رفت!

منهم خم شدم و به تخت نگاه کردم و گفتم: اِ راست می گیا رفت!!!

دوست دیگرمان که هاج و واج این مکالمه را گوش می کرد نمی توانست بفهمد میان این «رفت» تا آن«رفت» فرق بسیار است!!!«رفت»یعنی همین دور و بر هاست و تا شب بر می گردداما«رفت» با اشاره به تخت مرتب شده، یعنی این که رفت خانه و تا هفته دیگر بر نمی گردد!!!



برچسب‌ها: رفت

دلخوشی های خوابگاهی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1395 در ساعت 01:21 ق.ظ

تولد گرفتن توی خوابگاه هم برای خودش تنوعی است. میان اینهمه کار دلمان خواست کیک تولد بپزیم. دو نفر که بیشتر نبودیم. کیکمان را هم به قدر همین دو نفر پختیم. نه شمع داشتیم نه کادوی تولد. فقط دو تا دل شاد و لبهای خندان همین و بس.

عکس ‏مریم غفاری جاهد‏

کابوس  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1395 در ساعت 09:38 ب.ظ
صدای آهنگ کلافه ام کرده در بسته است اما صدا می آید بیرون می خواهم کتاب بخوانم نمی توانم می خواهم بنویسم نمی توانم . از صبح رفته توی اتاق در را بسته نه بیرون می آید نه من جرات می کنم بروم تو. آخر باهم قهریم . خیلی وقت است گمانم سه سالی میشود حالا دیگر مثل سایه می آید و می رود  ادامه ...

زندگی دانشجویی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1395 در ساعت 10:57 ق.ظ
بوی تازگی می آید. خوابگاه دانشگاه حکیم سبزواری، مکان تازه ای است که بناست چند سالی میزبانم باشد. از آینده هیچ نمی دانم جز این که قرار است مدرکی بگیرم مثل دیگر مدارکم بلکه کمی بالاتر.همین. اما به شوق تازگی و نو شدن و تغییراتی آمدم که نمی دانم چیست و چه خواهد شد. هر چه باشد خیر است می دانم. دلتنگی نیست، ملالی نیست و همه چیز خوب است . مگر خوشبختی غیر از این است؟

این موجودات ابله  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1395 در ساعت 10:27 ب.ظ
مال حرام چه مزه ای دارد؟ لابد خوشمزه است که برخی اصرار به خوردنش دارند و مهم نیست سر چه کسی را کلاه بگذارند. مدت زیادی است از مؤسسه ای به نام«مدبران» که کارش مشاوره مقاله و پایان نامه است طلب دارم پول کمی هم نیست. می دانم قصد پرداخت ندارند اما گاهی تماس می گیرم تا یادشان بیاورم که من یادم هست. امروز هم بعد از مدتها گفتم زنگی بزنم وعده ای بشنوم خوشحال بشوم. بر خلاف همیشه، به جای خانم منشی، آقای مسئول مؤسسه گوشی را برداشت اولش مرا نشناخت و با آن زبان چرب و نرم شاخصش که کاملا تابلوست سلام علیک گرمی کرد اما به محض این که گفتم من فلانی ام؛ لحنش عوض شد و گفت با کی کار دارید ...اونها از اینجا رفته اند! خنده ام گرفت و گوشی را گذاشتم. خیالم را راحت کرد. این مردم چرا مثل آدم کار نمی کنند؟

دلمردگی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1395 در ساعت 11:32 ق.ظ
بیدار نمی شود. نگرانم برایش. مرده یا خودش را به خواب زده، نمی دانم. عجیب است؛ بعد از اینهمه سال که در کنار هم بوده ایم نمی شناسمش.
آینه ای که جلوی صورتش می گیرم بدجوری از بخار نفسش تیره می شود، یعنی که زنده ام ولی نمی خواهم بیدار شوم، ولم کن! ولش می کنم، می دانم دیگر از این «دل» کاری بر نمی آید!

چرا؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 10:08 ب.ظ
گمانم چند صد باری شد که این ترانۀ «چرا رفتی چرا من بی قرارم»را گوش دادم. برای این که دنبال جواب «چرا»هایش بودم؛ مخصوصا «چرا» ی دومی که خیلی فکرم را درگیر کرده بود؛اما بالاخره پیدایش کردم. رفتن هیچ آدمی اینقدر مهم نیست که کسی را بی قرار کند؛ حالا «چرا»یش هر چه می خواهد باشد، آنچه بلای بی قراری را سر آدم می آورد، دیدن جای خالی دلِ دیوانه ای است که همراه او رفته است. آدم بی دل هم که دیگر آدم نمی شود.

برچسب‌ها: چرا رفتی، بی قرارم، بی دل

عکس های گمشده  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 04:34 ب.ظ

باز با خودم دعوا کرده ام. به نظر شما آدم عکس های پرسنلی اش را کجا می گذارد؟ دو روز است دارم از خودم می پرسم عکس هایت را کجا گذاشته ای که پیدایش نمی کنم؟جوابی ندارد بدهد. می پرسم آدم عاقل عکس هایش را کجا قایم می کند که هر وقت خواست بتواند به سراغش برود؟ نمی داند. می پرسم آدم بی عقل عکس هایش را کجا قایم می کند؟! باز هم نمی داند. دلم نمی خواهد بپرسم ببعی ها و گوساله ها عکس هایشان را کجا قایم می کنند؛ چون می دانم که نمی داند! حالا مجبور شده ام دوباره بروم عکس بگیرم تا باز یک جایی بگذارم و یادم برود.می دانم  همه عکس هایی که در دفعات مختلف گرفته و قایم کرده ام ، الآن یک گوشه ای نشسته اند و به ریش نداشتۀ من می خندند. آدم هم اینقدر گیج می شود؟

برچسب‌ها: عکس، گمشده

به جنگل های نی تل قسم  چاپ

تاریخ : جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1395 در ساعت 07:05 ب.ظ

کتاب «به جنگل های نی تل قسم»شامل نه مقاله ادبی به چاپ رسید. فهرست مقالات عبارت است از: ادبیات سیاسی مشروطه، شاهنامه ای دیگر، نگاهی انتقادی به دا، جلوه های طنز پردازی در ادبیات مشروطه، پرسه ای در کوچه های ولایت خدا، به جنگل های نی تل قسم، اصلی در حاشیه خبرها، بررسی تشبیه و مجاز درداستان های علی اشرف  درویشیان، نفش زنان در ادبیات داستانی دفاع مقدس


برچسب‌ها: درویشیان، نیما، دا، چاپ

صدای پای سوسک!!!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 03:48 ب.ظ
صدای پای سوسک می آید. سوسک خودش چیست که صدای پایش چه باشد..اما من می شنوم مخصوصا وقتی که روی بالشم راه  می رود و پاهای اره ایش را روی بالش می کشد. چیزی که اولش بیدارم کردصدای پایش نبود بلکه چندشی بود که پاهای اره ایش روی تنم ایجاد کرد آخر رفته بود توی پیراهنم.    
ادامه ...
برچسب‌ها: سوسک، صدا، خواب

توله سگ های شیطان  چاپ

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 03:48 ب.ظ

شبی نیست که یکی از توله سگ های تُخس محلۀ ما، بلایی سر خودش نیاورد و کوچه را روی سرش نگذارد. دیشب هم یکی از این طفلکی ها توی جوی بی آبی به عمق نیم متر افتاده بود و جیغ و داد می کرد.  

ادامه ...
برچسب‌ها: سگ، شیطنت

ماجرای من و حافظ و قبولی دکترا  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 02:19 ق.ظ

در تمام دیوان حافظ تنها یک غزل است که ابیاتش با ردیف «برود» تمام می شود:
از سر کوی تو هر کو بملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
دو غزل هم هست که با ردیف «نرود»تمام می شود که یکی از آنها این است:
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
به هر درش که بخوانند بی خبر نرود
به فال چندان اعتقادی ندارم اما گاهی محض سرگرمی و از سر تفنن و گاه برای این که تقصیر انجام دادن یا ندادن کاری را گردن حافظ بیندازم فال می گیرم!
عجیب است که بارها طوری جوابم را داده که خودم مانده ام متحیر. آخرین بار برای رفتن به مکان های مصاحبه دکترا و انتخاب گزینه ها ، با حافظ مشورت کردم که «بروم» یا«نروم» برای یکی از مکانها همان غزلی آمد که تمامش «نرود»بود!پاسخ عجیبی بود، به همین دلیل برای رفتن به جای دیگری که دو دل بودم هم فالی گرفتم. این دیگر خیلی عجیب بود تنها غزلی که تماما «برود» بود آمد! به همین دلیل با وجود مشکلات فراوانی که برای رفتن به آن شهری که حافظ دستور داده بود پیش آمد، خودم را به آب و آتش زدم که حتما باید بروم و رفتم .بر خلاف شهرهای دیگر که اصلا از مصاحبه شان راضی نبودم و به علت تعداد زیاد متقاضی امکان قبولی نمی دادم، در آنجا، هم تعداد متقاضی کمتر بود هم آزمون کتبی و مصاحبه شفاهی خیلی مشکلی را به خوبی از سر گذراندم و برگشتم. امروز که از همان دانشگاه تماس گرفتند و قبولی ام را اعلام کردند، یاد حافظ افتادم. روانش شاد باد که لسان الغیب است واقعاً!

برچسب‌ها: حافظ، دکترا، فال

کتابخانه ملی!!!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395 در ساعت 08:04 ب.ظ
هر چقدر کتابخانه مجلس را دوست دارم، از کتابخانه ملی بیزارم و هر وقت مجبور می شوم بروم اینقدر فحش می دهم که دک و دهانم تا چند روز درد می کند! آخر آدم اگر یک جو عقل داشته باشد کتابخانه به این مهمی را با آنهمه امکانات می برد می گذارد کله کوه؟ سر تپه؟ یا اگر می برد نباید یک وسیله ای چیزی، حتی یک الاغ، همیشه آنجا بگذارد که آدم مجبور نباشد پای پیاده آن کوه و کپر را طی کند؟ با بلایی که دیروز سرم آمد توبه کار شدم که بار دیگر اسم این کتابخانه را بیاورم. با کمر ناقص که یا رگهایش مدام به جان هم می افتند یا مهره هایش جابجا می شود، مجبور شدم چهل دقیقه تمام مسیر مترو تا سر تپه را پیاده بروم. سر بالایی تند با پله های فراوان!موقع برگشت هم به خاطر نبودن مسافر و این که نمی تواستم حد اقل یکساعت منتظر پر شدن ون بمانم، مجبور شدم ده هزار تومان برای مسیر پنج دقیقه ای تا مترو پول تاکسی بدهم. واقعا دیگر حال پیاده رفتن نداشتم. همانطوری هم وقتی رسیدم خانه عین مرده افتادم!حالا اگر این رفت و آمد نتیجه ای هم داشت خوب بود. همه این سختی ها را فقط برای دیدن چند پایان نامه کشیده بودم که هیچ یک در کتابخانه موجود نبود!یعنی اسمش موجود بود ولی خودش را برده بودند برای اسکن. وضع کتاب دادنشان هم که از عجایب است. نیم ساعت انتظار برای گرفتن فقط سه جلد کتاب و باز دوباره انتظار!یعنی فقط تلف کردن.

المستشار مؤتمن!  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395 در ساعت 08:02 ب.ظ
بعضی مثل ها دیگر مفهوم خود را از دست داده اند.این جملۀ «المستشار مؤتمن»نیز به همین حال و روز افتاده است! راننده اتوبوس است. از وقتی که مسافر راه مارلیک آزادی شده ام او را زیاد می بینم. قیافه برخی آدمها مثل پنجره خانه ای است که از پشت شیشه اش می توانی تا حدودی نمای داخلی خانه را ببینی! نسبت به این آدم حس خوبی ندارم ولی گاهی اجبارا مسافر و همراهش هستم. روی صندلی های جلو می نشینم معمولا. راننده همچنانکه پشت فرمان نشسته بود تا مسافرانش تکمیل شوند با مردی که کنارش نشسته بود و معلوم بود که آشنایی دیرین دارند حرف می زد. مرد قصد داشت برای پسرش اتوبوسی نو بخرد تا بتواند در خطوط بهتری کار کند و پول بیشتری در بیاورد و انگار صلاح و مصلحتی هم با راننده می کرد. راننده پیشنهاد می کرد صبر کند تا او پرس و جو کند ببیند اوضاع این ماشینها و خطوط دیگر چطور است. اتوبوس پر شد. مرد پیاده شد. اتوبوس راه افتاد و هنوز از در پایانه خارج نشده بود که صدایش را شنیدم. با موبایل حرف می زد. نه آرام و یواشکی. خیی هم بلند و با افتخار، با لحنی که معلوم بود با پسر جوانی حرف می زند،الطاف گذشته اش را یادآوری می کرد و منت می گذاشت که او را به خط دیگری که پر در آمد بوده منتقل کرده است. اما این همه حرفش نبود. این مقدمه چینی برای این بود که بگوید «اگر پسر خوبی باشی و قول بدی درست رانندگی کنی به بابات میگم از این ماشین جدیدا برات بخره.»معلوم بود پسره ذوق زده شده که راننده هی از این طرف داد می زد «گوش کن...گوش کن....حرف نزن...»و ادامه حرفش این بود:«به شرطی که غروب به غروب پنجاه تومان یواشکی بیاری بدی به من.»!!!

معضلی به نام حجاب  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1395 در ساعت 12:35 ق.ظ

در قرآن فقط ذر دو آیه به حجاب اشاره شده است . در این دو آیه خطاب به مومنان است نه مسلمانان و ابتدا به آقایان توصیه شده چشمها را فرو ببندند و بعد به خانم ها سفارش حجاب کرده که نوع و رنگ خاصی هم ندارد:
قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم ذلک ازکی لهم ان الله خبیر بما یصنعون و قل للمؤمنات یغضضن من ابصارهن و یحفظن  

ادامه ...
برچسب‌ها: حجاب، قرآن، نهج البلاغه، مجلس

خیرات و مبرات چیست؟  چاپ

تاریخ : جمعه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1395 در ساعت 02:29 ب.ظ
وقتی گفتم توی وصیت نامه ام نوشته ام که بخش اعظم دارایی ام صرف امور خیریه شود، فکر همه رفت به سمت کمک به ساخت عتبات و و گسترش حرم ائمه و برگزاری روضه و نذری و ...ناچارشدم اعتراف کنم اتفاقا در وصیت نامه تذکر اکید داده ام و با حروف بولد مشخص کرده ام که به هیچوجه یک ریال صرف اینگونه امور نشود! نه مذهب ستیزم نه مذهب گریز، اما  ادامه ...

تحریم های بی تاثیر  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 12:23 ق.ظ
من شکی ندارم که تحریمها هیچ تاثیری نداشته است اما یک موضوعی را نمی فهمم. در سالهای نه چندان دور، گر چه نرخ سود وام بانکی بالا بود اما می شد با سپرده گذاری یکی دو ماهه، دو سه برابر مبلغ سپرده ات را وام بگیری و در اقساط سه ساله پرداخت کنی ولی در این دو سه ساله اخیر، هم سود وام افزایش پیدا کرده هم مبلغ وام با کاهش عجیبی در حد هشتاد درصد متوسط سپرده و نهایتا معادل سپرده است با اقساط کوتاه مدت در حد شش ماه تا یکسال!!! کدام آدم نیازمندی می تواند برای گرفتن ده میلیون وام، معادل همین مبلغ را شش ماه حبس کند و بعد از گرفتن وام هم ، در هر ماه نزدیک به یک میلیون قسط بدهد؟ من هنوز هم می گویم این قوانین خوشگل، ربطی به تحریم ها ندارد، از جای دیگری آب می خورد.

گربه ای که فیل می خورد!  چاپ

تاریخ : یکشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:13 ب.ظ

مجموعه قصه های الکی پلکی برای گروه سنی «ب، ج و د» نوشته شده. دوست دارم بدانم نظر خوانندگان نسبت به این نوع فانتزی ها چیست؟
گربه فیله را خورد!
«فیله خواب بود ، سبیل گربه را دید و گفت: «آخ جون چه طنابی»سبیل را گرفت و رفت بالا، بالای بالا. رسید به چشم های گربه. چشم گربه خیس بود. پای فیله لیز خورد .افتادتو چشم های گربه.فیله داشت خفه می شد. داد زد:«کمک، کمک!»گربه از خواب پرید. دست فیله را گرفت و کشید بیرون. فیله مثل موش آب کشیده شده بود. گربه آب دهانش راه افتاد و گفت:«آخ جون موش!» و فیله را گرفت و یک لقمه چپش کرد.»

شکار انسان!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:37 ب.ظ

رمان «شکار انسان» نوشته «خوئائو اوبالدو ریبیرو» با ترجمه «احمد گلشیری» دارای نثری روان و داستانی جالب است. راوی داستان، گروهبان فراری ارتش است که در تمام رمان، تنها صدای او به گوش می رسد اما طوری داستان را تعریف می کند که آدم مجبور می شود   ادامه ...

میوه های بهشتی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:36 ب.ظ

می گفتندانار میوه بهشتی است! و ما هیچوقت نپرسیدیم که«مگر بقیه میوه ها جهنمی اند»؟! همیشه موقع انار خوردن یاد بچگی هایم می افتم که بزرگترها می گفتند توی هر اناری یک دانه بهشتی هست که اگر کسی بتواند بخورد تا چهل روز سیر است، اما تا حالا   ادامه ...

ما به کجا می رویم؟!  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:34 ب.ظ

این گرد بودن زمین و آسمان و چرخیدن های مکرر بدجوری ذهنم را درگیر کرده. فکر می کنم اگر قرار باشد ما و زمین و منظومه شمسی همینطوری الکی دور هم بچرخیم و همین چیزهای تکراری را ببینیم، پس بقیه این آسمان بی در و پیکر   ادامه ...

سن کلار و برده داری  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:32 ب.ظ

توسل به مذهب، ساده ترین راه است برای توجیه کارهایی که دوست داریم انجام دهیم.
باز هم کلبه عموتم
سن کلار مردی است که چند برده دارد اما نظرش   ادامه ...

مسأله زنان و...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:26 ب.ظ

هر وقت کتاب «دا» را بنا بر اجبار و مقتضیاتی می خوانم سؤالات عجیبی برایم پیش می آید که نمی دانم از که باید بپرسم. البته می دانم  ادامه ...

این طفلکی ها  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:21 ب.ظ

آیا می توانی ترس او را تصور کنی؟ بوی خون، بوی مرگ و دستان قوی بیرحمی که تو را به سوی مسلخ می کشانند. دنیا جلوی چشمانت تیره و تار میشود و تو میدانی که راه گریزی نداری، چاقویی که به زودی روی گردن تو قرار می گیرد و آن درد غیر قابل تصور...

تاریخ گند و گند تاریخی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:15 ب.ظ

مغزم دارد منفجر می شود! دو سه روزی است که اجبارا دارم روی اسناد فساد اداری خاندان پهلوی کار می کنم و غرق شده ام توی اینهمه فساد از نوع اختلاس،رانت خواری، زمین خواری،رشوه خواری، قاچاق کالا،مواد مخدر و....و...و..تازه اینها غیر از فساد اخلاقی و  ادامه ...

حکایت و ما و خدایمان  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1395 در ساعت 11:14 ب.ظ

این جوجوهای خوشگل که مدتهاست روزی چند بار می آیند اینجا دانه می خورند، از من می ترسند. تا ببینند به پنجره نزدیک می شوم، فرار می کنند. یعنی اینها نمی دانند آنکه دانه برایشان می ریزد منم؟یا شاید می دانند ولی از من برای خودشان خدایی ساخته اند که قرار است روزی آنها را بگیرد و شکنجه کند  ادامه ...

چرا تعارف؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 03:51 ب.ظ

این مردم کی می خواهد تعارف کردن الکی را کنار بگذارند و درست حرف بزنند؟! قرار کاری دارم. طرف می پرسد شما می آیید جای من یا من بیایم؟راهش دور است،   ادامه ...

کرامات صوفیه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 03:50 ب.ظ

امان از این دروغ های عجیب صوفیه! آدم باید خیلی بیچاره باشد که از هر طرف می رود به دیواری از دروغ برخورد کند. تاریخ می خوانیم دروغ است.   ادامه ...

برچسب‌ها: کرامت، تصوف، عقرب

جواهرات ملی کجاست؟  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 03:49 ب.ظ

مدتی است پرسشی ذهنم را مشغول کرده است. آیا کسی هست بتواند به این سوال بدهد؟ جواهرات ملی که توسط شاه و درباریان از ایران خارج شد الان کجاست؟  ادامه ...

برچسب‌ها: جواهرات، شاه

فتح الله بی نیاز جایگزین ندارد  چاپ

تاریخ : جمعه 27 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 01:05 ب.ظ


بیش از دو ماه است که دیگر نیست . مثل همه روزهایی که بود هر روز یادش کرده ام . کتابهایش از روزی که مهربانانه برایم فرستاد همیشه روی میزم بوده است نه برای تزئین؛ برای این که هر جا در ادبیات معاصر گیر می کنم باید به اینها رجوع کنم.  

ادامه ...
برچسب‌ها: فتح الله بی نیاز

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند(داستان)  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 18 آذر‌ماه سال 1394 در ساعت 12:59 ب.ظ
آمده بود مرا ببرد . خودش گفت . خیلی ساده در زد آمد تو، در را بست و همانجا ایستاد و بی هیچ حرفی گفت:« آمده ام ببرمت!»به همین سادگی!


ادامه ...

اعتماد بیجا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 20 مهر‌ماه سال 1394 در ساعت 10:27 ب.ظ
من توی کار این مردم مانده ام. اعتماد بیجا چرا؟ بعد از بیش از یکسال رفته بودم کتابخانه ملی. همین که کتابهایم را گرفتم و آمدم پشت میزی قرار بگیرم و شروع به کار کنم، خانم کناری ام، بلند شد و لپ تاپ و کتابهاش را به من سپرد و رفت که یک ساعت دیگر بیاید اصلا هم فکر نکرد ممکن است همین که پایش را بگذارد بیرون؛ من اینها را بردارم و بروم!حالا اگر کتابخانه مجلس بود می گفتم اینجا سر شناسم و همه می دانند این کاره نیستم؛ ولی واقعا چرا بعضی ها بیخودی اعتماد می کنند؟ اصلا کار خوبی نیست.

برچسب‌ها: اعتماد، کتابخانه ملی

نقش اضافی  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 10 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 10:31 ب.ظ

نقش اضافی

من کجای قصه تو ایستاده ام ؟ اصلا به من نقش نمی دهی!

زنی گندمگون با چشم هایی خمار و موهای وزوزی که از روسری اش بیرون مانده توی چشمهایم زل زده می گوید:

 نقش من در  داستان تو چیست؟

  ادامه ...
برچسب‌ها: زن، هوو، داستان، بچه، شوهر

رضا امیر خانی و رسم جدا نویسی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 09:55 ب.ظ

بیوتن، ارمیا، منِ او،از به، ناصر ارمنی، قیدار و...اینها کتابهای رضا امیر خانی هستند. رمان ها و داستان هایی بسیار خوب و ارزشمند از نویسنده ای خوش فکر، با استعداد و قلمی جذاب؛ اما من این کتابها نمی خوانم یعنی نمی توانم بخوانم. غیر از من او و ناصر ارمنی که پیشتر ها خوانده ام و کمی متفاوتند بقیه برایم قابل خواندن نیستند. هر کدامشان را که به دست می گیرم در همان صفحات اولیه با وجود جذابیت فراوان داستان، خسته و عصبی ام می کنند. انگار دارم با کفش پاشنه نوک تیز روی زمین سنگلاخ راه می روم هی سکندری می خورم می افتم و دوباره از نو. نمی دانم این نویسنده با کدام معیار، رسم الخطی را که با معیارهای درست نویسی همخوانی ندارد و حتی غلط املایی هم محسوب می شود انتخاب کرده و با اصرار زیاد تمام کلمات را جدا می نویسد و البته کاربرد اشتباه «ه»ناملفوظ هم فراوان است. این هم نمونه ای از این جملات که امروز پیدا کردم:
پشتِ گیتِ ورودی به هم کاران ش اشاره می کند.(ص31 بیوتن)
زائر هم واره ی سه شنبه ها!(ص139بیوتن)
ما را از قید بنده گی و عبد بودن در بیاورد همه ی بنده گی ها!(ص229بیوتن)
اول غذا را به هم سایه ها بدهند.(181قیدار)
سواری عادی را راه نمی دهند کنار ساخت مان کاخ(ص50قیدار)
تن م مور شده است شرف م که کور نشده است.(ص59قیدار)
همه گی از راننده تشکر می کنیم.(ص214داستان سیستان)
قطع کردن تلفن های هم راه به خاطر سفر ره بر(ص160داستان سیستان)

خاطرات موشانه  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1394 در ساعت 10:25 ب.ظ

این موش های خپل و خوشگلِ توی جوی ها و باغچه های تهران مرا یاد خاطرات موشانه ام می اندازند. بچه که بودم یک کتاب داستانی داشتم که عکس چند تا موش خپل خوشگل داشت که لباس های رنگارنگی پوشیده بودند و کارهای بامزه ای می کردند. من همیشه دلم می خواست یک موش بگیرم و لباس تنش کنم ببینم به همان خوشگلی می شود یا نه. یکبار هم این کار را کردم اما آقا موش لاغر مردنی حاضر نشد لباسی که برایش دوخته بودم تنش کند! نفهمیدم چرا ! خوب آن موقع بچه بودم نمی فهمیدم. اما حالا که فکر می کنم می بینم موش هایی که توی کتاب دیده بودم از آن موش های مردنی نبودند، از این موش خپل ها بودند. موش های مردنی لباس نمی پوشند!حالا باید یکبار دیگر این کار را روی این موشهای کپل تهرانی امتحان کنم حتما اینها از لباسی که برایشان خواهم دوخت خوششان می آید و می پوشند و به موش های دیگر پز هم می دهند. اینطور نیست؟!

برچسب‌ها: موش

خانه تکانی دم عید  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 در ساعت 12:10 ق.ظ

امروز دیگر خودم را تعطیل کردم شاید تا روز عید. آخرین فایل سال 93 را صبح فرستادم رفت بعد هم کرکره را کشیدم پایین و هر کسی تماس گرفت، گفتم تعطیل است، خوب من هم کار و زندگی دارم من هم شب عید دارم من هم کارهای نکرده دارم. حالا از صبح شروع کرده ام به خانه تکانی! عین همه کارهایم عجولانه و سریع. حالا توی خانه مان سگ می زند شغال می رقصد، فقط یک گربه کم داریم که آواز بخواند آنرا هم فردا می روم از توی کوچه پیدا می کنم؛ چیزی که فراوان است گربۀ آوازه خوان!گمان نکنید که خیلی دل گنده ام . اتفاقا دل من به قول قدیمی ها خیلی هم جوش دارد اما چه کار می شد کرد با این غلغله کارهای تمام نشدنی. حالا سه روز وقت دارم که هر کاری برای آمدن عمو نوروز لازم است انجام دهم. احتمالا وقتی بیاید من از خستگی بیهوش شده ام و آمدنش را نمی فهمم. او هم می رود تا سال دیگر.

ناطور دشت  چاپ

تاریخ : شنبه 27 دی‌ماه سال 1393 در ساعت 08:06 ب.ظ
«ناطور دشت»از آن رمانی هایی است که دلم نمی خواهد تمام شود، اما یک روزه نصف بیشترش را خواندم. توفیق اجباری بود البته. این روزها دچار بی حوصلگی ادواری شده ام و حوصله کار کردن ندارم. اینجور وقتها همانطور که دراز کشیده ام روی تخت، دست می برم زیر یکی بالش ها و یکی از کتاب هایی را که توی نوبت است بیرون می کشم. این دفعه ناطور دشت به تور افتاد. خدا را شکر از آن کتاب هایی نبود که بعد از چند ورق اول مجبور شوم و ببندم و بگذارم زیر بالش بماند تا بعد. با همه بی حوصلگی یک کله خواندمش برای این که راوی اش پسر بچه ماهی بود از آنهایی که گند همه چیز را در می آورند و گاهی حال آدم را به هم می زنند. اصلا من اینجور تعریف کردن را هم از خود او یاد گرفته ام. حالا خیلی دلم می خواهد بدانم این پسر دیگر چه غلط هایی می خواهد بکند تا آخر رمان!
گاهی خوب است آدم حوصله کار کردن نداشته باشد. مدتها بود مثل آدم رمان نخوانده بودم. وسط روز توی خانه.

برچسب‌ها: ناطور دشت، سالینجر، رمان

دفتر صوفی  چاپ

تاریخ : شنبه 27 دی‌ماه سال 1393 در ساعت 08:03 ب.ظ
مدتی است که به حکم اضطرار و توفیق اجبار اشتغال یافته ایم بر خواندن کتب صوفیان و مشایخ عرفان . گرچه میان من و ایشان نه الفتی است از سر ظاهر نه تمایلی است در باطن، اما از دقت و تتبع در آثار ایشان گریزی نیست که آشی است که خود پخته ایم و طنابی بر گردن خویشتن آویخته! اما بعد، غرض از این گفتار نقد حکایات خنده آوری است که در میان اقوال و حکایات اینها می خوانم و می اندیشم اینها کدام گره از کار خود و خلق خدا باز کرده اند که اینهمه مرید و پیرو دست بدامانشان آویخته اند و غیر از جهل و خرافه و اندوه و مسکنت تنبلی چه اندیشه ای را تبلیغ کرده و آورده اند و مهمتر این که هدف دانشجویان ما از خواندن و بحث و فحص در این آثار چیست که ما را هم درگیر کرده اند و به حکم مشاوره و راهنمایی ایشان همت بر خواندن آثار بی اثر نهاده ایم و این نبش قبر ها تا کی؟ ومن الله التوفیق!

برچسب‌ها: عرفان، تصوف، صوفی، قبر

فریده چوبچیان و آثارش  چاپ

تاریخ : جمعه 12 دی‌ماه سال 1393 در ساعت 10:22 ب.ظ

به گزارش لنگرنیوز، در بیست بهمن 1333 در آنسرمحله ی لنگرود چشم به جهان گشود .کلاس نهم دبیرستان ازدواج کرد و به تهران رفت و تا کلاس یازدهم متفرقه درس خواند.

بعد از تغییر روش آموزش، سال چهارم نظری را مجدد ادامه داد و درسال 64 موفق به اخد دیپلم شد. کارشناسی تخصصی ادبیات کودک و نوجوان را در سال 86 دریافت کرد.بنا به پیشنهاد همسایه ها و دوستان در آریاشهر شمالی موئسسه ی « علم و هنر »را برگزار کرد. 

ادامه ...

زندگی مسالمت آمیز با اجنه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1393 در ساعت 12:39 ق.ظ
عینکم گم شده، چند روزی است . مثل همه چیزهایی که خود به خود گم می شود و خودش پیدا می شود. دوباره پس از جست و جویی طولانی در خانه، نشسته ام و زیر لب می گویم، «هر چی بردی بیار بذار سر جاش، جن شیطون!»شوخی دارد انگار. بار اولش که نیست . نمی دانم عینک به چه دردش می خورد. جن ها عینک هم می زنند؟ اصلا چشمهایشان کجایشان است؟! توی این فکر ها هی حرفم را تکرار می کنم تا این که یکباره چشمم می افتد روی میز درست کنار لب تاب ، شیشه های عینک برق می زند! ذوق می کنم و تا می آیم برش دارم طرح انگشت عجیب غریبی را روی یکی از شیشه هایش می بینم. می گویم،«حالا که جن خوبی هستی بیا کمک کن این کارا زودتر تموم بشه »هنوز حرفم تمام نشده که می بینم حروفی که تایپ می کنم با سرعت زیادی روی صفحه می دود، در هم می شود و کلمات عجیب غریب می سازد. یادم نبود اجنه تایپ کردن بلد نیستند. ول کن هم که نیست. حالا چه کار کنم؟!
برچسب‌ها: عینک، جن، تایپ

معجزه های هر روزه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1393 در ساعت 12:31 ق.ظ
هر روز صبح به تصویر توی آینه لبخند می زدم و می گفتم«شرط می بندم امروز معجزه ای خواهد شد!»او هم نیشخندی می زد و می گفت:«شرط می بندم نخواهد شد!» شبها در آینه نگاه نمی کردم، شرط را باخته بودم. 
حالا هر روز به تصویر توی آینه لبخند می زنم و می گویم:«می بینی هر روز دارد معجزه ای اتفاق می افتد؟!» او هم لبخند می زند و می گوید:«دیدی گفتم هر روز معجزه ای خواهد شد؟!»

برچسب‌ها: معجزه، آینه، من

سیب و کتاب!  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 14 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 10:56 ب.ظ

آب دارد دنیا را بر می دارد. سرِ بلندی ایستاده ایم. آبِ دریا ها دارد بالا می آید. تا بالای بلندی که ما هستیم هم آمده. هنوز تا زانوست اما هی دارد می آید بالاتر. عده ای از ترس آب، رفته اند توی اتاقکی نشسته اند.من هم کتاب قطوری گرفته ام دستم. نمی دانم چه کتابی است. با دو همراه، تصمیم می گیریم برویم سر کوه دماوند. یکیشان می گوید، محال است آب تا آنجا بالا بیاید. یادم می آید کوه دماوند پیش تر ها آتشفشان بوده است. کتابم را داده ام به همراهم که خودش هم دو تا کتاب زبان انگلیسی در دست دارد. او هم سیبی به من داده تا در حال رفتن به سمت کوه بخورم. سیب نیمه کاره از دستم می افتد. بر می دارد می اندازد دور و سیبی دیگر از توبره اش در می آورد و به من می دهد. دماوند از آنجا که ما هستیم دیده نمی شود. هنوز زیر پایمان آب نیست و همچنان به سوی کوه می رویم با سیب ها و کتابهایی که همراهمان است.
ساعت پنج صبح است. باز هم خواب آشفته دیده ام!

احکام پاکی در اوستا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 23 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 10:09 ب.ظ
درود بر روان نیاکان باستانی ما که پلیدی را می شناختند و احکام آنرا نیز می دانستند. این هم نمونه ای از اوستا:
اوستا ، جلد دوم، صفحه 726 بند 46-49(وندیداد فرگرد ششم)
پرسش : ای دادار جهانِ استومند!ای اشَوَن!
دروج«نسو»{پلیدی مردار}تا چه اندازه از آبی روان را به گند و پلیدی و ناپاکی می آلاید؟
اهوره مزدا پاسخ داد: سه گام از پایین دست آب،نه گام از بالا دست آب و شش گام از پهنای آب. تا هنگامی که مردار را از آب بر نگیرند،آن آب پاک و آشامیدنی نیست. پس باید مردار را از آب بیرون کشند و بر زمین خشک فرو گذارند.پس از آن که مردار بر گرفته شد و آب سه بار {سه موج}گذشت، آن آب پاک است و ستوران و مردمان می توانند مانند پیشتر از آن آب بیاشامند.

برچسب‌ها: اوستا، احکام، مردار، آب

معجزه  چاپ

تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 12:13 ب.ظ
هر روز صبح به تصویر توی آینه لبخند می زنم و می گویم: شرط می بندم امروز معجزه ای خواهد شد! اوهم نیشخندی می زند و می گوید:شرط می بندم که نخواهد شد! شبها به آینه نگاه نمی کنم. شرط را باخته ام.

برچسب‌ها: آینه، لبخند، نیشخند، معجزه

انتظار  چاپ

تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 12:11 ب.ظ

امشب هم نمی آید. آمدنی بود تا حالا پیدایش شده بود. انتظار چیز بدی است. حالا من هی سر خودم را گرم می کنم با این کار و آن کار که فکر و خیالات موهوم دامنم را نگیرد ولی خیلی هم نمی شود بی خیال بود. دیر کرده. عهد کرده ام تا نیاید، نروم بخوابم. 
هر چقدر خسته باشم و مغزم به دوران افتاده باشد، تا خوابم نیاید نمی توانم بخوابم. این خواب لعنتی امشب هم به چشمم نخواهد آمد. اینطور معلوم است.

برچسب‌ها: شب، انتظار، خواب

کودک لجباز  چاپ

تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 12:10 ب.ظ

دیوانه ام کرده . از صبح دارد توی سر من ونگ می زند. هرچه می گویم به خدا من هزارتا کار دارم مثل تو بیکار نیستم، ولم کن، به گوشش فرو نمی رود. خوب با این وضع که نمی شود کار کرد. همه جا خیس شد بس که ونگ زد این دیوانه. خواب بد دیده لابد دوباره؛ وگرنه من که یادم نمی آید اتفاق تازه ای رخ داده باشد. مگر یاد گذشته ها افتاده باشد. حالا مگر گذشته ها چه خبر بوده که الان نیست؟ به خدا هیچ خبری نبوده . به او هم می گویم. نمی فهمد. نمی گوید هم چه می خواهد. گمانم کار این مردم آزاران همیشگی است: خواب های آشفته!حالا من نمی دانم این آدم های درون ما چرا اینقدر دل نازکند؟ نمی شد آدم فقط یکنفر باشد و بار یک «خود» نازک نارنجی بی عقل را هم به دوش نکشد؟ من الان با این چه کار کنم؟!

برچسب‌ها: کودک، لجباز

محبوبیت سگ نزد ایرانیان  چاپ

تاریخ : جمعه 20 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 12:08 ب.ظ

خروس و سگ در اوستا محترم شمرده شده اند و در روایات نیز کشتن آنها گناه است . در بُندَهِش نیز آمده است:هر گاه نان خورند، سه لقمه از خود بازداشته به سگ دهند و اگر سگی به راه خفته باشد، نشاید که پای سخت بر زمین نهند که بیدار شود. هرگاه سگ بانگ زند،دیو و دروج از خانه دور گردند.

برچسب‌ها: سگ، ایرانیان، باستان، خروس، دیو

غزل گفتی و دُر سفتی...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 11:25 ب.ظ

غزل گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریا را
حافظ از آن دسته شاعرانی است که می شود از چند بعد به شعرش نگاه کرد. از ابعاد زیبایی شعر حافظ، تصویر سازی است که به همراه موسیقی

ادامه ...

اندر حکایت ضمایر متصل  چاپ

تاریخ : یکشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 11:18 ب.ظ


در میان ضمایر فارسی قومی هستند؛ موسوم به: «ضمایر متصل»، یعنی «پیوسته». اینها چنانکه از نامشان پیداست همیشه به اسم پیش از خود می چسبند. این ضمایر عبارتند از :« م ، ت ش، مان، تان، شان » این حضرات، تنها در چهار موردِ استثنایی به اسم نمی چسبند: زمانی که اسم به یکی از حروف«ا، ی، و،ه»ختم شود که در این صورت این ضمایر به واسطۀ «ا» یا «ی» میانی و گاه بدون واسطه بعد از اسم قرار می گیرند:«خطایم، خطایشان- دایی ام،دایی مان- عمویم،عمویتان- خانه ام، خانه مان» .
در غیر ازاین چهار مورد جدا کردن اسم و ضمیر کار خوبی نیست. همچنانکه اگر همین ضمایر به فعل بچسبند به همین شکل پیوسته خواهند بود: «گفتمش، خواندمش».
بنابراین اصلا خدا را خوش نخواهد آمد اگر کسی از جدایی اینها «خوش اش» یا «خوش ش» بیاید!

( تعداد کل: 165 )
   1       2       3       4    >>